|
موسیقی راک "اند" رول ، هوی متال و ترش متال ، پانک راک ، پروگرسیو و سایکلدیک راک ،
|
به نام مقدس آزادی
درود بر دوستان
همونطور که میدونید قرار بود دیروز ساعت ۵ بعد از ظهر در بلوار کشاورز تجمعی اعتراض آمیز برگزار بشه که نشد ولی در آخر به درگیری نیرو های امنیتی و لباس شخصی با مردم انجامید.
من دیروز اونجا بودم ٬ و کتک خوردن مردم رو دیدم ٬ اون چیزی که الان نقل می کنم فقط اون چیزهای هست که دیدم نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر ٬ شاید اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه که من ندیده باشم٬ من فقط اون چیزی رو که با چشم های خودم دیدم مینویسم.
ساعت حدود ۴:۴۵ دقیقه بود که من وارد بلوار کشاورز شدم ٬ اولین چیزی که به چشم میخورد تعداد زیادی از مامور های پلیس بود در کنار ماشین های پر تعداد گشت ارشاد و کلاغ سیاه ها یا همون فاطی کماندو ها ٬با کمی دقت متوجه تعداد بیشماری از لباس شخصی ها با بیسیم و باتوم های سبز رنگ شدم.کلا نیروهای امنیتی دیروز رو میشه به سه دسته تقسیم کرد :
۱.نیروی انتظامی با لباس فرم در کنار ماشین های پرتعداد گشت ارشاد همراه با کلاغ سیاه ها یا همون فاطی کماندو ها
۲. مامور های نیروی انتظامی که با لباس شخصی بودند با بیسیم و باتوم های سبز رنگ.
۳.نیروی های بسیجی ٬ حزب اللهی ٬ یا همون گروه فشار که از ریختشون معلوم بود و تابلو بودند که برای درگیری اومدند.
در واقع دیروز هیچ تجمع و تظاهراتی رخ نداد.از ابتدای بلوار کشاورز یعنی از طرف خیابان کارگر به طرف میدان ولیعصر نیروهای لباس شخصی در روی چمن های بلوار به صورت دسته های ۸ تا ۱۰ نفری
مستقر شده بودند.
تقریبا از ساعت ۵ بود که شروع کردم به قدم زدن در اطراف بلوار٬ سر خیابان حجاب که رسیدم متوجه چند نفری از لباس شخصی ها شدم که دور یه پیکان تاکسی با خط آبی جمع شده بودند و داشتند از صندوق عقب ماشین آبمیوه برمی داشتند از کنارشون که رد شدم چشمم به تعداد زیادی باتوم افتاد که داخل صندوق عقب ماشین کنار جعبه آبمیوه ها بود.
ساعت حدود ۶:۲۵ بود که رسیدم جلوی پارک لاله ٬ تصمیم گرفتم برگردم چون خبری نبود٬ رسیدم به خیابون کارگر چند دقیقه ای استراحت کردم تا این که متوجه شدم همه دارند به داخل پارک می دوند٬ صدای یکی از بسیجی ها رو شنیدم که گفت : حاجی بریم درگیری شروع شد
سریع خودم رو میان جمع رسوندم دوتا پسر حدودا ۲۰ ساله داشتند بدجور کتک میخوردند ٬ یکیشون رو ندیدم چون برده بودنش ٬ دومی موهای تقریبا بلندی داشت ٬ یکی از حزب اللهی ها به طرف جلو پرتش کرد و یکی دیگشون موهای پسر رو با دست گرفت و کشید در همین حین همشون با باتوم بهش حمله کردند ٬ میتونم بگم هرکس اونجا باتوم تو دستش داشت چند ضربه خیلی محکم به کمر و پای پسره زد.
در حالی که مادر پسره جیغ می کشید و پدرش فریاد می زد ٬ حدس میزنم که پدرش بود ٬ پیرهن آبی خودش رو زد بالا و جای ترکش ها و بخیه های تنش رو نشون داد و گفت :
من ۲ سال برای این مملکت جنگیدم ..
یکی از لباس شخصی ها که سنش شاید از ۲۵ سال تجاوز نمی کرد گفت :کردی که کردی گمشو اون ور
جالب این جاست که همراه خودشون اورژانس و بهیار آورده بودند.اون ور خیابون یکی از امدادی ها داشت به پیرمردی که احتمالا حالش بد شده بود کمک میکرد. متوجه مردی حدودا ۳۵ ساله شدم که خون روی چهره اش رو پر کرده بود ٬ معلوم نبود با چی زده بودنش ٬ همسرش دست شوهرش رو محکم چسبیده بود و جیغ می کشید و میخواست مانع از بردن شوهرش توسط مامور ها بشه که موفق نشد. پسری که با موبایلش مشغول فیلمبرداری بود به شدت کتک خورد و موبایلش رو ازش گرفتند.
تا قبل از درگیری کاملا مشخص بود که دسته سومی که نام بردم که شامل انصار حزب الله ٬ بسیجی ها و پاسدارهای لباس شخصی بودند از اتفاق نیوفتادن درگیری خیلی ناراحت بودند چون معلوم بود که خیلی دوست داشتند مردم رو بزنند.
توی هیچ جای دنیا شما نمی بینید که نیروی نظامی و انتظامی یه کشور برای سرکوب مردمش لباس شخصی بپوشند و برند داخل مردم و بزننشون٬ حداقل گروه های فشار و حزب الله و بسیجی از لباس پوشیدنشون تابلو اند. پیراهن های روی شلوارشون و ریش و پشمشون داد میزنه که چیکاره اند ولی لباس شخصی های نیروی انتظامی رو فقط از باتوم های توی دستشون می شد شناخت.
متاسفم برای خودم
متاسفم برای این مردم
متاسفم ٬ حتی برای اون کسایی که مردم رو وحشیانه می زدند ٬
چون روزی نوبت ما می رسه ٬
روز داوری ما هم دور نیست.
بنام آنکه ارزش زندگی را میداند
درود بر دوستان
اومدم با یه مطلب توپ .. خیلی دوست داشتم این مطلب رو در وبلاگ قبلیم که فیلتر شد قرار بدم ولی خب نشد. این پست مربوط به یکی از آهنگهای بسیار زیبای گروه بزرگ مگادث به نام COUNTDOWN TO EXTINCTION از آلبومی با همین نام که در سال ۱۹۹۲ به بازار اومد هست. آلبومی بسیار تاثیر گذار با روح واقعی متال که میشه گفت هر یک از آهنگها با وسواس بسیار زیادی ساخته و ضبط شده و به عقیده من جزء یکی از برترین ها و بهترین آلبوم های تاریخ متال هست.مخصوصا لیریک های دیو ماستین که پشتش فکر خوابیده و معمولا چرند و پرند نمی نویسه ..
در حال حاضر در گروه مگادث هیچ یک از اعضای قبلی مثل نیک منزا و مارتی فریدمن یا دیو الفسن نیستند و فقط ماستین هست و سه نفر دیگه که از سال ۲۰۰۴ عضو گروه هستند. اما در اون زمان گروه شکل تثبیت شده ای پیدا کرده بود.
دیو ماستین : ریتم و لید گیتار و خواننده
دیوید الفسن : بیس گیتار و بک وکال
مارتی فردمن : لید و ریتم گیتار
نیک منزا : درامر و بک وکال
ایده این آهنگ زمانی شکل گرفت که نیک منزا در سال ۱۹۹۱ مشغول خواندن روزنامه Time بود متوجه مطلبی در مورد شکار وحشیانه حیوانات شد. اما این گونه ایی دیگر از شکار بود. وحشیانه تر و بیرحمانه تر بود. در این مقاله اشاره شده بود به شکار حیوانات کمیاب ٬ انسان های پستی که نمی دونند پول زیاد خودشون رو چه جوری خرج کنند برای خالی کردن عقده های درونی خودشون به حیوانات بی پناه حمله می کنند.
روش این شکار بدین صورت هست که یه نفر پول زیادی میده و یه حیوان کمیاب رو میخره ٬ حیوان در قفس و در گرسنگی به سر میبره و بعد از تزریق یک داروی گیج کننده در دشت یا صحرا رها میشه و شکارچی با خیال راحت به دنبالش راه می افته چون میدونه حیوان بیچاره تحت تاثیر دارو راه زیادی رو نمی تونه طی کنه ٬ بعد از چند ساعت شکارچی با لاشه بی جان حیوان عکس میگیره و احساس مرد بودن میکنه ٬ بعد پوست یا شاخ یا دندان حیوان رو به عنوان یادگاری بر میداره٬ نمونه بارز این جور احمق های عوضی جیمز هتفیلد هست که اگه دقت کرده باشید در مستند Some Kind Of Monster با افتخار عکس های شکار خودش رو به دوستانش نشون میده و به شکارچی بودن خودش افتخار میکنه ٬ حتی صحنه های شکار خودش رو در مستند دیگه ای به اسم یک سال و نیم با متالیکا به نمایش میگذاره٬
این آهنگ اشاره ایی زیبا به آدمهای احمقی از این دست داره که حیوانات رو چند متر جلو تر از قفس هدف قرار میدند و بعد با افتخار میگند که ما این حیوانات کمیاب و شاید خطرناک رو شکار کردیم!!!
این آهنگ از طرف یکی از انجمن های طرفدار و حمایت از حقوق حیوانات پخش شد. همچنین برنده ی جایزه Genesis Award در همون سال شد.
COUNTDOWN TO EXTINCTION
(DAVE MUSTAINE/NICK MENZA/DAVID ELLEFSON/MARTY FRIEDMAN)
ENDANGERED SPECIES CAGED IN FRIGHT
SHOT IN COLD BLOOD, NO CHANCE TO FIGHT
THE STAGE IS SET, NOW PAY THE PRICE
AN EGO BOOST, DON'T THINK TWICE
TECHNOLOGY, THE BATTLE'S UNFAIR
YOU PULL THE HAMMER WITHOUT A CARE
SQUEEZE THE TRIGGER THAT MAKES YOU MAN
PSEUDO-SAFARI, THE HUNT IS CANNED
THE HUNT IS CANNED
CHORUS
ALL ARE GONE, ALL BUT ONE
NO CONTEST, NOWHERE TO RUN
NO MORE LEFT, ONLY ONE
THIS IS IT, THISIS THE COUNTDOWN TO EXTINCTION
TELL THE TRUTH, YOU WOULDN'T DARE
THE SKIN AND TROPHY OH SO RARE
SILENCE SPEAKS LOUDER THAN WORDS
IGNORE THE GUILT AND TAKE YOUR TURN
LIARS ANAGRAM IS "LAIRS"
MAN YOU WERE NEVER EVEN THERE
KILLED A FEW FEET FROM THE CAGES
POINT BLANK, YOU'RE SO COURAGEOUS
SO COURAGEOUS
CHORUS
ONE HOUR FROM NOW
ANOTHER SPECIES OF LIFE FORM
WILL DSIAPPEAR OFF THE FACE OF THE PLANET FOREVER
AND THE RATE IS ACCELERATING
CHORUS
(SPOKEN)
شمارش معکوس تا نابودی
(دیو ماستین/نیک منزا/دیوید الفسن/مارتی فردمن)
گونه های به خطر افتاده..با ترسی در قفس
گلوله ایی در خون سرد و لخته شده..شانسی برای مبارزه نیست
صحنه(شکار) آماده شده .. پولش رو بده
بالا رفتن ارزش هایی انسانی..فکرش رو هم نکن
تکنولوژی٬ جنگ نابرابر
بی اهمیت چکشت را می کوبی
ماشه رو می کشی که ازت یه مرد بسازه
طبیعت گرای دروغی .. شکاری که از قبل در دام بوده
شکاری به دام افتاده
همه رفتند٬ همه جز یکی
رقابتی نیست٬ جایی برای فرار نیست
کسی نیست٬ فقط یکی
این شمارش معکوس تا نابودیه
راستشو بگو ٬ تو جرئتش رو نداشتی
پوست و یادگاری شکار ٬ آره خیلی نایابه
سکوت بلند تر از کلمات سخن می گوید
بی خیال گناه٬ کار خودتو بکن
دروغگوها ! دروغ را هم تحریف می کنند
هی مرد ! تو حتی اونجا هم نبودی
(حیوان)کشته شده در چند قدمی قفس
(شلیک) از فاصله خیلی نزدیک .. پسر تو چقدر شجاعی !!!!!!
( همسرایی )
(دکلمه)
از الان تا یه ساعت دیگه
گونه ی دیگه ای از زندگی
از صفحه ی روزگار محو خواهد شد
تا همیشه... و سرعت این حرکت رو به افزایش است
پیشنهاد می کنم که این آهنگ رو در هنگام خواندن متن گوش کنید ٬ ریتم بسیار زیبا و لیریک زیرکانه و کنایه آمیز ٬ هارمونی گیتارها در پایان آهنگ ٬ سولو و تنظیمات دیگه خلاقیت و استعداد این گروه رو به رخ بقیه گروه ها می کشه.
باشد كه هر كه جان دارد از رنج رهايي يابد.
بودا
GOD IS A PUNK
اوایل سال ۷۹ بود و من در پانک راک غوطه ور بودم؛ یادمه یه نوار از یه دوست آنارشیست گرفتم که توش آهنگی داشت با نام گا ئیدن که چی ؟ با کیفیت پایینی که داشت روزی ۵۰ دفعه گوش میدادمش ؛ تا اینکه نسخه ی باز نوازی شده این آهنگ رو توسط متالیکا شنیدم و از حق هم نگذریم فوق العاده بازنوازی کردند و یه جورایی از جون مایه گذاشتند. همه چیز عالیه و صدای جیمز هم که هنوز بوی الکل میداده محشره.
این آهنگ ساخته یک گروه انگلیش پانک راک به نام Anti - Nowhere League هست که در آلبوم سال ۱۹۸۲ به بازار اومد و متالیکا در ۱۹۹۰ بازنوازیش کرد.
اصولا گروه های پانک بد دهنند. این اثر بارها از سراسر انگلستان جمع آوری شد و بارها هم دهن این گروه سرویس شد. اما پانک ؛ پانکه دیگه ! زیر بار زور نمیره !
به نظر من درسته که در این شعر از واژه هایی موهن استفاده شده ولی این دلیل نمیشه که توهین آمیز باشه؛ در این شعر نفر اول با ادعا میگه که من این کارا رو کردم و نفر دوم میگه خب کردی که کردی کسی اهمیت نمیده ! به فلانم !
So f u c k ing what
Well I've been to Hastings
I've been to Brighton
I've been to Eastbourne too
So what
So what
And I've been here
I've been there
I've been every fu cking where
So what
So what
So what, so what, you boring little cu nt
Who cares
Who cares what you do
Yeah who cares,
Who cares about you, you, you, you, you
Well I've fu cked a queen
I've fu cked fu ck
I've even sucked an old man's cock
So what
So what
And I've fu cked a sheep
I've fu cked a goat
I rammed my cock right down it's throat
So what
So what
So what, so what, you boring little fu ck
Who cares
Who cares what you do
And who cares
Who cares about you, you, you, you, you
And I've drunk that
I've drunk this
I've spewed up on a pint of piss
So what
So what
I've had scank
I've have speed
I've jacked up until I bleed
So what
So what
So what, so what, you boring little cu nt
Who cares
Who cares what you do
Yeah who cares
Who cares about you, you, you, you, you
I've had crabs
I've had lice
I've had the clap and that ain't nice
So what
So what
I've fu cked this
I've fu cked that
I've even fu cked a school girl's twat
So what
So what
So what, so what you boring little fu ck
Who cares
Who cares what you do
And who cares
Who cares about you, you, you, you, you, you
So fu cking what
Yeah
گا ئیدن که چی ؟
خب من در هستینگز بودم
و همچنین تو برایتن و ایستبرن
خب که چی ؟ که چی
من اینجا بودم
من اونجا بودم
من همه جاهای تخمی بودم
خب که چی ؟ که چی؟ تو از یک کس کوچک زاده شدی
چه کسی اهمیت میده؟ چه کسی اهمیت میده که چیکار میکنی
چه کسی به تو اهمیت میده؟ چه کسی به تو اهمیت میده تو تو تو
من ملکه رو گا ئیدم
گا ئیدن رو هم گا ئیدم
من حتی کیر یه پیرمرد ساک زدم
خب که چی؟ که چی
من یه گوسفند رو گا ئیدم
یه بز رو هم گا ئیدم
من کیرم رو تا زیر گلوش جا کردم
که چی که چی
تو فقط از یک آمیزش جنسی کوچک زاده شدی
چه کسی اهمیت میده؟ چه کسی اهمیت میده که چیکار میکنی
چه کسی به تو اهمیت میده؟ چه کسی به تو اهمیت میده تو تو تو
من با اون مست شدم
من با این مست شدم
من یه بطری رو با شاشم پر کردم
که چی که چی
من (؟) داشتم
سرعتمم خیلی بالا بود
اونقدر تپوندم که به خونریزی افتادم
که چی که چی
خب که چی ؟ که چی؟ تو از یک کس کوچک زاده شدی
چه کسی اهمیت میده؟ چه کسی اهمیت میده که چیکار میکنی
چه کسی به تو اهمیت میده؟ چه کسی به تو اهمیت میده تو تو تو
من چند تا جونه ور داشتم
چند تا شپش هم داشتم
من سوزاک داشتم که خیلی ناخوشایند بود
که چی که چی
من این رو گا ئیدم
من اون رو گا ئیدم
من حتی یه دختر مدرسه ایی رو هم گا ئیدم
که چی که چی
تو فقط از یک آمیزش جنسی کوچک زاده شدی
چه کسی اهمیت میده؟ چه کسی اهمیت میده که چیکار میکنی
چه کسی به تو اهمیت میده؟ چه کسی به تو اهمیت میده تو تو تو تو
خب گا ئیدن که چی؟ .. ..
آره
به نام آزادی
این پست بررسی آهنگ
Time ؛ ترک چهارم آلبوم ماندگار The Dark Side Of The Moon از گروه همیشه جاوید پینک فلوید که در سال ۱۹۷۳ به بازار اومد هست.این بررسی شامل دو بخشهکه بخش اول توسط خودم نوشته و ویرایش شده و بخش دوم توسط دوست خوبم رومیتای عزیز که درک خوبی از معانی و مفاهیم پینک فلوید داره ترجمه شده است
البته باید بگم بخش اول خیلی زیاد بود و به دلیل اینکه تصمیم گرفتم ترجمه آهنگ هم باشه خلاصش کردم. لطفا هنگام خوندن مطالب آهنگ رو پخش کنید
اولین چیزی که توی این آهنگ شنیده میشه صداییه مثل وزیدن باد و پس از اون صدای چرخ دنده های ساعت هست که بر روی هم حرکت می کنن و لحظه ایی پس از اون شنونده با صدای بلند زنگهای ساعت مواجه میشه اونم نه یکی بلکه صدای زنگ چندین ساعت مختلف که همزمان به صدا در میاد و پس از اون صدای ساز بیس که با ضرب آهنگ خاصی وارد میشه و حس گذشتن ثانیه ها رو به مخاطب تحمیل میکنه و در میان این صدا ها با کمی دقت می تونید صدای تپش قلبی رو بشنوید. به نظر میاد پینک فلوید میخواد در همین ابتدای کار مفهوم این آهنگ رو به ضمیر ناخودآگاه فرد برسونه و صد البته موفق میشه
در ثانیه ۰:۵۳ گیتار وارد میشه و همزمان با اون پیانوی الکتریک شروع به فضا سازی میکنه و همین طور درامز با مهارت هر چه تمامتر نواخته میشه و دو ساز گیتار الکتریک و دارمز آهنگ رو به خوبی به جلو هدایت می کنند
تا این لحظه شنونده احساس سردرگمی داره ولی در ۲:۲۹ گیلمور خواندن اولین پارگراف رو آغاز میکنه و آهنگ با کمک گرفتن از دارمز حالت ریتمیک به خودش میگیره و شنونده متوجه نظمی که بر خلاف شروع آهنگ هست میشه.آهنگ با کسر میزان ۴/۴ و در گام فادیز مینور ادامه پیدا میکنه
در این قسمت ریتم گیتار با تبحر خاصی نواخته میشه؛ گیلمور با ظرافت و دقت؛ تکنیکی با نام دد نت (کشتن نت با دست چپ)رو در ریتم استفاده میکنه همین طور گیتار الکتریک دوم پس از پایان هر جمله در پارگراف اول جواب آواز رو میده که این حاکی از ضبط چند لایه و وسواسی در این آهنگ هست
در ۲:۵۸ آهنگ و در پارگراف دوم بک وکالهايی بصورت کانتاتی به صدای دیوید اضافه میشوند و در ۳:۲۹ سولوی گیتار الکتریک آغاز میشه و در همین زمان فضا سازی توسط دیگر سازها به دقت انجام میگیره و نوازنده گیتار در گام فادیز مینور شروع به نواختن سولو میکنه بر خلاف اینکه دیوید تنها از تکنیک های رایج گیتار الکتریک مثل تکنیک بندینگ و همرآن پول آف و همچنین تکنیکی به نام رک استفاده میکنه سولویی به واقع زیبا و درخور آهنگ به شنونده هدیه میده. در ۴:۵۴ ثانیه سولو تموم میشه و خواننده پارگراف سوم رو میخونه و در آغاز پارگراف چهارم به علاوه بر بک وکال ها یک تکخوان سوپرانو پارتهایی کوتاه و زیبای آوازی رو میخونه
در ۵:۵۳ ثانیه اتفاق اساسی در این آهنگ رخ میده و با عوض شدن تونالیته حال و هوای آهنگ هم عوض میشه و یه جورایی بر میگرده به ترک دوم آلبوم آهنگ
Breathe و آهنگ با ترانه ایی متفاوت پایان می پذیرهساز بیس در این آهنگ نقشی بسیار کلیدی ایفا میکنه؛ ما شاهد بیس لاین هایی هستیم بسیار زیبا و سکوتهای به موقع که با زیرکی هر چه تمامتر نوشته و نواخته میشود
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
ثانیه هایی رو که روزت رو به یه روز خسته کننده تبدیل میکنه از زندگی حذف کن؛ آره چون در این صورت ساعتهای با ارزش زندگیت رو هدر میدی؛ یه گوشه از محله تون وایمیستی و با پاهات به زمین رو می کنی (کاری که بچه ها برای گذروندن وقت انجام میدند) و در انتظار کسی یا چیزی هستی که راه رو بهت نشون بده
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun
دیگه از دراز کشیدن زیر نور آفتاب ( حمام آفتاب گرفتن ) خسته شدی و خونه میمونی تا بتونی بارونی که بیرون میباره رو تماشا کنی( این هم یه نوع وقت گذروندنه) خب تو جوانی و زندگی طولانی به نظرت می رسه و فکر میکنی حالا حالاها وقت داری که ثانیه های امروز رو بکشی؛ اما روزی به خودت میای و میفهمی که ۱۰ سال رو پشت سر گذاشتی و کسی بهت نگفته که حرکت کنی و متوجه شلیک شروع هم نشدی و حالا هم عقب موندی ( معمولا هنگام شروع مسابقه یه نفر تیری شلیک میکنه که نشانه شروع مسابقه است
So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking
Racing around to come up behind you again
The sun is the same in a relative way but you're older
Shorter of breath and one day closer to death
حالا هر چقدر که می دوی نمی تونی به خورشید برسی و این غیر ممکنه و خورشید دوباره از پشتت در میاد و طلوع میکنه؛ خورشید توی این مدت تغییری نکرده ولی این تویی که پیر شدی و هر روز که میگذره سخت تر نفس میکشی و یه روز به مرگ نزدیک تر میشی
Every year is getting shorter never seem to find the time
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time is gone, the song is over
Thought I'd something more to say
هر سال کوتاهتر میشه و تو دیگه اون وقت قبلی رو نداری (همون وقتی رو که تو جوونی هدر میدادی) چه نقشه هایی داشتی و هیچ کدومشون عملی نشد؛ گذروندن زمان در سکوتی نامید کننده یه روش انگلیسیه (کاری که پیر مردها و پیرزنهای انگلیسی تا فرا رسیدن مرگ میکنند) حالا دیگه زمان گذشته و شعر هم به پایان رسیده ولی من هنوز چیز بیشتری براگفتن دارم
Home, home again
I like to be here when I can
When I come home cold and tired
It's good to warm my bones beside the fire
Far away across the field
The tolling of the iron bell
Calls the faithful to their knees
To hear the softly spoken magic spells
خونه؛ دوباره خونه ؛دوست دارم وقتی که میخوام دوباره اونجا باشم؛ تا وقتی که میرسم و سردمه و خسته ام نزدیک آتیش بشینم و خودم رو گرم کنم؛ اون دور دست ها وسط کشتزار جایی که وقتی صدای ناقوس آهنین شنیده میشه مومنان رو برای به زانو در آمدن فرا میخونه تا بتونند اون کلمات دلنشین و جادویی رو بشنوند
با سپاس از رومیتا بابت ترجمه
بنام آزادی
آذر ماه سال ۸۴ بود٬ که از حوالی ميدون هفت تير رد می شدم صحنه دردناکی ديدم که من رو ياد روزهای تحصيلی خودم در دوره راهنمايی انداخت. ترسيدم ؛ به معنای واقعی ترسيدم.
مثل هميشه راه خودم رو گرفته بودم و می رفتم در حالی که آهنگی از آيرون ميدن رو زير لب زمزمه می کردم٬
يه تيکه از ليريک يادم رفته بود و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که يادم بياد يا حداقل کلماتی شبيه اون چيزی که بروس می خوند رو جايگزينش کنم .. از کنار در مدرسه ايی رد شدم؛ در مدرسه باز بود و حياط مدرسه ديده می شد من هم که بدجور تشنم بود رفتم تو مدرسه و دم آبخوری که آب بخورم؛
هنوز چند قطره ايی بيشتر آب نخورده بودم که سر وصدايی از پشت سرم شنيدم؛ چند متر اون ور تر بچه ها جمع شده بودند و وسطشون مردی که حدود ۴۰ سالش بود قرار داشت از خط کش چوبی توی دستش فهميدم که ناظم مدرسه هست.
از اين خوشحال بودم که اون خطکشهای آهنی ؛ اون شلنگهای ضخيم و اون سيمهای مفتوليه ده سال پيش تبديل به يه خطکش چوبی شده و حداقل يه تغيير کوچکی توی اين زمان بوجود اومده
کمی بيشتر دقت کردم؛ ناظم دست پسر بچه رو گرفته بود می گفت : اين دفعه که تنبيه بشی می فهمی که هر وقت در مدرسه باز بود سرتو نندازی مثل گاو از مدرسه بری بيرون؛ بگير دستت رو ؛ بگير بالا
اولين ضربه ؛ دومين ضربه ؛ انتظار داشتم سومين ضربه به گريه بيفته ولی نه انگار سخت تر از اين حرفا بود. دوباره ياد خودم افتادم.انگار ۱۰ ٬ ۱۲ سال به عقب برگشتم. منم تو مدرسه شکنجه شدم چه روحی چه فيزيکی ؛ اطمينان دارم که تنها من نبودم.
اين اولين مطلب تقريبا شخصيه که من تو اين وبلاگ مينويسم از شکنجه ها و دردها.
برف روی حياط مدرسه نشسته بود و همه بچه ها خوشحال بودند چون ممکن بود فرداش تعطيل شه
امير در گوشه ايی از حياط نشسته بود و به بچه هايی نگاه می کرد که برف بازی می کردند.ناگهان گوله برفی محکم به صورتش خورد. از عصبانيت به سمت کسی که اون گوله رو پرتاب کرده بود رفت و به ديوار کوبيدش و گفت : مادر **** يه بار ديگه از اين شوخيا با من بکنی(....)
در همين حين ناظم که شاهد ماجرا بود سر می رسه ؛
ناظم رو به دوتا پسر : شما دوتا چه گهی دارين می خورين اونجا
به زحمت از هم جداشون می کنه رو به امير می گه: من به تو نگفتم موهاتو کوتاه کن ؟ برين وايسين جلو دفتر تا بيام تکليف تون رو مشخص کنم
هنوز چند قدمی از ناظم دور نشده بودن که ناظم دوباره امير رو صدا ميزنه
ناظم: برگرد اين جا ببينمت
امير : بله آقا
ناظم: اين آشغالا چيه به سرت ماليدی ؛ بيا اين جا
ناظم در حالی که گردن امير رو محکم فشار ميده اونو به سمت شيرهای آب حياط می کشونه و در راه با خطکش فلزيش چند بار به پاش می کوبه شير آب رو باز می کنه و سر پسرک رو می گيره زير آب سرد بعد از چند دقيقه که حتی لباسهای امير هم خيس شده ميفرستتش جلوی دفتر.
بعد از يک ساعت ناظم اومد و رو به دو دانش آموز گفت : چرا دعوا می کردين ؟
پسری که گوله برف پرت کرده بود با ترس گفت: آقا به خدا برف بازی می کرديم ؛ يه شوخی بود
امير همون طور ساکت مونده بود؛
ناظم گفت : برف بازی می کنين هان ؟ الان يه برف بازی نشونتون بدم ؛ زود باشين کفشاتون رو در بيارين
ناظم رو به نوچش{ يکی از چاپلوسهای دور و برش} می کنه و ميگه : برو اون بيلچه توی دفتر منو بيار
نوچه رو به ناظم : آقا اجازه آورديم چيکار کنيم حالا ؟
ناظم به نوچه : کفشای اين دوتا رو بر ميداری توش برف می ريزی مياری اينجا.....شما دو تا هم جوراب ها تونو در بيارين
چند دقيقه بعد نوچه با کفش های اون دو تا بر ميگرده در حالی که توی کفش ها پر از برفه
ناظم به دوتا دانش آموز می گه : حالا اين کفش هارو می پوشين و دور حياط اونقدر کلاغ پر می رين که برف توی کفشاتون آب بشه تا بفهمين برف بازی چه کيفی می ده.
ناظم ميره توی دفترش و با استکان چای که تو دستشه از پنجره بيرون رو نگاه می کنه تا نظاره گر درد کشیدن اون دو تا پسر باشه
امير لنگان لنگان در حالی که پاهاش باد کرده و اصلا حسشون نمی کنه ؛ در حالی که دستانش قرمز و ورم کرده ست به طرف خونه ميره٬
کنار در مدرسه امور تربيتی يا همون دبير دينی می بينتش و ميگه : هی پسر کجا داری ميری الان زنگ خونه نيست زنگه نمازه ٬
اما امير فقط درد رو حس می کنه نه چيز ديگه ايی بدون توجه به حرف دبير دينی به راهش ادامه ميده و هنوز صدای دبير رو ميشنوه که داره می گه :
فردا تو دفتر مدير می بينمت ؛ زنگ نماز فرار می کنی ؟
معلم ليست اسامی دانش آموزان رو نگاه می کنه و ميگه : امير{ نام فاميلی }بيا پای تخته درس جواب بده
امير در حالی که تو تب داره می سوزه با نگرانی از جاش بلند ميشه ميره پای تخته.
معلم : درس خواندی يا نه ؟ اگر نه وقت منو تلف نکن برو بتمرگ سر جات
امير : آقا اجازه ؛ مريض بوديم نتونستيم
معلم حرف امير رو قطع می کنه و ميگه : خفه شو برو گمشو بشين همتون همينو می گين.
امير که در حال نشستن با تمسخر بچه خرخوان کلاس مواجه می شه کنترلش رو از دست می ده و با مشت به صورت اون پسر ميزنه و با خونی که از دماغ اون پسر بزمين ريخته می شه آروم ميگيره
معلم که از تعجب وامونده از جاش بلند ميشه و گوش امير رو محکم می گيره و می پيچونه؛ در کلاس رو باز می کنه و اون رو از پله ها به پايين پرت می کنه و ميگه
برو وايسا جلو دفتر مدير ؛ هنوز کار ديروزت رو فراموش نکردم
امير کوچک به مدت يک هفته از مدرسه اخراج شد
****************
توی همين خيالات بودم که با صدای يه آقايی به خودم اومدم که به من می گفت :
آقای محترم کاری داريد اين جا ؟
منم زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : نه ؛ تشنه بودم اومدم اينجا آب بخورم٬ ممنون
در حالی که از مدرسه بيرون می اومدم نگاهی به ناظم انداختم که داشت اون پسر بچه رو با خودش به داخل ساختمان مدرسه می برد.
اون موقع تنها آهنگی که می تونستم بخوانم اين ها بود :
THE HAPPIEST DAYS OF OUR LIVES
When we grew up and went to school
There were certain teachers who would
Hurt the children anyway they could
By pouring their dirision
Upon anything we did
Exposing every weakness
However carefully hidden by the kids
But in the town it was well known
When they got home at night, their fat and
Psychopathic wives would thrash them
Within inches of their lives
Another brick in the wall
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher, leave those kids alone
Hey, Teacher, leave those kids alone
All in all it's just another brick in the wall
All in all you're just another brick in the wall
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers, leave those kids alone
Hey, Teacher, leave those kids alone
All in all you're just another brick in the wall
All in all you're just another brick in the wall
............
AC/DC
این گروه شایسته ستایشه. یک راک اند رول واقعی و تاثیر گذار با ریتم ها و ریفهایی که معلوم نیست از کجا بهشون وحی میشه البته میشه حدس زد که از خود لوسیفر و به طور مستقیم از جهنم. وقتی لیریکساشونو می خونم فکرمی کنم خود شخص شیطان اینارو نوشته من با گروه های راک و متال غیر آمریکایی و انگلیسی حال نمی کنم یعنی حـقـیقـتش اینه که گروه کار درست و موزیک دان توشون نمی بینم روح راک اند رول انگلیسی آمریکاییه ولی این یک گروه استرالیاییه خب یه جورایی بـیـریتـیـشه دیگه.این گروه درسال ۱۹۷۳ در سیدنی استرالیا تشکیل شد مالکوم یانگ از گروه ولوت آندرگرند جدا شد و به همراه برادرش آنگس یانگ این گروه رو تاسیس کرد اون زمان آنگس پانزده سال داشت و اولین بار با لباس مدرسه می ره رو استیج این میشه که این لباس از اون به بعد میشه لباس مخصوص اون برای کنسرت حتی تا الان اونا به ملبورن میرن و در اون جا با یه بیسیت و دارامر آشنا میشن خواننده اونها بن اسکات که در اصل راننده ماشین گروه بوده در ۱۹۸۰ از مصرف زیاد الکل شهید میشه این زمانیه که گروه چند تا آلبوم توپ هم داده بوده گروه برایان جانسون رو جایگزین می کنه و آلبوم زیبای back in black رو میده تو بازار که ده میلیون از اون به فروش میره گروه سالهای بعد آلبومهای دیگه هم به بازارمیده و بعدش هم تور پشت تور

Hells bells
Im a rolling thunder, a pouring rain
Im comin on like a hurricane
My lightnings flashing across the sky
Youre only young but youre gonna die
I wont take no prisoners, wont spare no lives
Nobodys putting up a fight
I got my bell, Im gonna take you to hell
Im gonna get you, satan get you
Chorus:
Hells bells
Yeah, hells bells
You got me ringing hells bells
My temperatures high, hells bells
Ill give you black sensations up and down your spine
If youre into evil youre a friend of mine
See my white light flashing as I split the night
cause if gods on the left, then Im stickin to the right
I wont take no prisoners, wont spare no lives
Nobodys puttin up a fight
I got my bell, Im gonna take you to hell
Im gonna get you, satan get you
Chorus
Yeow
Hells bells, satans comin to you
Hells bells, hes ringing them now
Hells bells, the temperatures high
Hells bells, across the sky
Hells bells, theyre takin you down
Hells bells, theyre draggin you around
Hells bells, gonna split the night
Hells bells, theres no way to fight, yeah
من یک تـنـدر غلتانم و یه باران سیل آسام
همانند یک طوفان میام
نورم وسط آسمان می درخشه
تو جوون هستی ولی باید بمیری
من هیچ اسیری نمی گیرم و از جون هیچکس نمی گذرم
هیچکس فرصت جنگیدن پیدا نمی کنه
همراه با ناقوسم به جهنم می برمت
من میگیرمت شیطان میگیرتت
ناقوس های جهنم
آره ناقوسهای جهنم
تو باعث میشی که به صدا دربیارم ناقوسهای جهنم رو
با حرارتی بالا ناقوسهای جهنم
بهت احساس سیاهی میدم که از بالا و پایین ستون فقراتت حسش کنی
اگر کمی هم شرور باشی دوست منی
نور سفید منو ببین که میدرخشه و شب رو می شکافه
اگر خدا در چپ قرار بگیره ٬ من به سمت راست می رم
هیچ اسیری نمی گیرم و از جون هیچکس نمی گذرم
هیچکس فرصت جنگیدن پیدا نمی کنه
همراه با ناقوسم به جهنم می برمت
من میگیرمت شیطان میگیرتت
ناقوسهای جهنم: شیطان به سراغت می یاد
ناقوسهای جهنم: اون به صدا درشون میاره
ناقوسهای جهنم: با حرارتی بالا
ناقوسهای جهنم: اونها به پایین می کشنت
ناقوسهای جهنم: به هر سو می کشنت
ناقوسهای جهنم: راهی برای جنگ نیست
به یاد خدای راک "اند" رول
درود بر همگی
بیوگرافی هندریکس رو در سالروز مرگش در اون یکی وبم گذاشته بودم که در اینجا می گذارمش. ما همه یه جورایی بهش مدیونیم. منظور از ما همه٬ گیتاریست های راک اند رول و حتی بلوز٬
به خودم گفتم که یه بیوگرافی مختصر ولی بی نقص از جیمی بگذارم برا همین به چند تا سایت معتبر و درست حسابی سر زدم و مخصوصا در مورد مرگ جیمی خیلی تحقیق کردم چون روایات مختلفی از مرگ این نابغه هست و مجبور شدم برای ترجمه ی یک متن فرانسوی که درباره مرگ جیمی بود سری به یک دوست قدیمی بزنم تا برام ترجمش کنه

جیمز مارشال هندریکس در ۲۷ نوامبر ۱۹۴۲ در ایالت سیاتل آمریکا به دنیا اومد.اولین گیتار جیمی یه گیتار دست دوم داغون به قیمت ۵ دلار بود که در ۱۵ سالگی بدست آورد. جیمی برا یادگیری نوازندگی استادی نداشت و خودش استاد خودش بود. او نوازندگی رو با دنبال کردن تکنیک های نوازندگان بلوز مانند بی بی کینگ و چاک بری و مادی واترز و رابرت جانسون فراگرفت.دراواخر دهه ۵۰ میلادی جیمی اولین گروه خودش رو با نام :
rocking kings
تشکیل داد. ولی از بخت بدش به ارتش فرا خوانده شد و در هنگ چتر بازان مشغول میشه در مورد سربازی جیمی هندریکس که نیمه تمام ماند دو نظریه کاملا متفاوت وجود داره
اول اینکه پای جیمی در اثر یک سقوط آزاد ناموفق شکست و به همین دلیل از خدمت معاف شد
و نظریه دوم اینکه جیمی تونست دکتر ارتش رو متقاعد کنه که همجنس خواه هست و به یکی از هم اتاقی هاش علاقه مند شده به این صورت بود که جیمی از خدمت در میره
نکته : دکتر ارتش رو چه جوری متقاعد کرده خدا داند
بعد از اون جیمی دوباره فعالیت های خودش رو در غالب نوازنده و آهنگساز ادامه داد و در این میان با افرادی مثل تینا ترنر و لیتل ریچارد به همکاری پرداخت در اون زمان یک گیتار فندر استروکستر خوش دست از دوستش هدیه گرفت جیمی اولین کسی بود که استفاده از فیدبک رو بصورت حرفه ایی در سبک راک باب کرد و همچنین اولین کسی بود که از پدال واه در یکی از آهنگهاش استفاده کرد.
هندریکس با بداهه نوازی هایی که انجام میداد تماشاچیان رو سحر میکرد و برای همین لقب جادوگر رو بهش دادند در این زمان جیمی در کافه بار ها و کلوپ های شبانه بلوز مینواخت که مورد توجه یکی از شرکتهای موسیقی قرار گرفت و اونها یک درامر دیوانه بنام میچی میچل که دارای قدرت نوازندگی بالایی بود به او معرفی کردند وچیزی نگذشت که یک بیسیت به نام نوئل ردرینگ بهشون پیوست
اون ها کار بر روی اولین آلبوم خودشون رو شروع کردند این در حالی بود که جیمی و میچی میچل بصورت علنی به اعتیاد رو آوردند اولین آلبوم گروه در سال ۱۹۶۷ با نام
Are You Experienced
وارد بازار شد که خیلی ها رو متعجب کرد و خیلی ها از این آلبوم خط گرفتند و هنوز که هنوز جزو بهترین های راک هست در یکی از تورهای این آلبوم در سال ۱۹۶۸ جیمی دست به کار عجیبی زد
جیمی رو به مردم کرد و گفت:
ممنونم و میخوام که بدونید که من میخواستم که روحتون رو بدزدم ولی نمی تونم پس بجاش بهترین چیزی که دارم رو براتون قربانی میکنم و این تنها کاریه که میتونم انجام بدم
پس از گفتن این جمله جیمی گیتارش رو به زمین انداخت و به آتش کشید و بعد از این کار خردش کرد و تکه هاش رو به میان تماشاچیان انداخت جیمی اولین کسی بود که در تاریخ سازش رو شکست این کار بعد ها در کنسرت های راک و متال توسط نوازندگان مورد تقلید قرار گرفت.
در سالهای بعد جیمی دو آلبوم منسجم دیگر با نامهای
AXIS BOLD AS LOVE
و
ELECTRIC LADYLAND
رو وارد بازار کرد که با استقبال عمومی مواجه شد و در سال ۱۹۶۹ جیمی در کنسرت بزرگ سه روز با صلح و موسیقی در وودستاک شرکت کرد. در این سالها دیگه جیمی نه تنها در کل آمریکا بلکه در تمامی اروپا طرفدار داشت. جیمی گروه دیگری در این زمان تشکیل داد با نام
BAND OF GYPSYS
و آلبومی هم با این نام به بازار اومد به نظر می اومد که موفقیت های جیمی پایانی ندارد اما زمانی که جیمی دوباره با میچی میچل به همکاری پرداخت زمان کوتاهی بود اون ها به دلیل فستیوال ها و اجراهای متعدد نمی تونستند بر روی آلبوم جدید خودشون کار کنند تا این که جیمی در ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۰ در لندن رستگار شد
همونطور که گفتم مرگ جیمی حرف و حدیث زیاد داره ولی در حقیقت جیمی بر اثر خفگی به دلیل بلعیدن استفراغش پس از مسمومیت با مخدری به نام باربیتورات اتفاق افتاد.
آخرین جمله مکتوب از جیمی هندریکس: تا پلک بزنی زندگی به پایان میرسد
بنام آزادی
درود
این پست مربوط میشه به یک گروه انگلیش پانک دهه هفتادی به نام سکس پیستولز این گروه در دهه هفتاد تشکیل شد اعضای اصلی و مهم گروه عبارتند از
Johnny Rotten ـ وکالز ـ متولد ۱۹۵۶ لندن ـ معتاد به هرویین
Steve Jones ـ گیتاریست ـ متولد ۱۹۵۵ لندن ـ معتاد به هرویین
Sid Vicious ـ بیس گیتار ـ متولد ۱۹۵۷ لندن ـ متهم به کشتن دوست دخترش نانسی اسپنگن در سال ۱۹۷۸ ـ مرگ در سال ۱۹۷۹ بر اثر استفاده بیش از حد از هرویین. معتاد به الکل و هرویین
Glen Matlock ـ بیس گیتار ـ متولد ۱۹۵۶ لندن ـ معتاد به هرویین و ماری جوآنا
بعد از مشخص شدن آرمان های پانک ها هیچ کس به یک گروه پانک سالن یا اتاق برای تمرین اجاره نمی داد از این رو اونها تا مدتی در زمین های متروک ورزشی و گاراژها و داخل تونل های مترو تمرین میکردند و حتی کنسرت میدادند. از نظر موسیقیایی دارای آهنگ های کوتاه و بدون سولو گیتار بودند البته بعضی آهنگها دارای سولویی بسیار ساده و کوتاه بود.
استیو جونز گیتاریست گروه میگه : من تکنوازی بلد نیستم چون از این کار متنفرم
در اوایل دهه هفتاد زمینه برای بوجود آمدن پانک ها فراهم شده بود و سکس پیستولز پرچمدار جنبش پانک در انگلستان بود. شعار اونها مشهور نبودن و مشهور نشدن بود به همین خاطر من تصمیم گرفتم عکسی از اعضای گروه در وبلاگ قرار ندم
اونها با انتشار آهنگ هرج و مرج در انگلستان آرمان های پانک ها رو به رخ دولتمردان انگلیسی و مخصوصا ملکه کشیدند فروشگاهها آثار این گروه رو نفروختند و ایستگاهای رادیویی پخش آهنگهای این گروه رو تحریم کردند حالا دیگه س ک س پیستولز در انگلستان منفورترین گروه بود و این برای یک گروه پانک یک ارزش به حساب میومد
زنده باد طغیان: زنده باد آزادی: زنده باد پانک: زنده باد سکس پیستولز
این پست رو تقدیم می کنم به تمامی ضد سیستم های ایران و مخصوصا تهران. به اونهایی که یه ضد حکومت تمام عیار هستند و خودشون هم خبر ندارند و به تمام مردمی که در یک شب ۳۳ پمپ بنزین به آتش کشیدند.
Anarchy for the u.k
Right ! now ! ha ha ha ha ha
I am an antichrist
I am an anarchist
Dont know what I want but
I know how to get it
I wanna destroy posser by cos i
I wanna be anarchy
No dogs body
Anarchy for the u.k its coming sometime and maybe
I give a wrong time stop a trafic line
Your future dream is a shopping scheme cos i
I wanna be anarchy
In the city
How many ways to get what you want
I use the best I use the rest
I use the enemy I use anarchy cos i
I wanna be anarchy
The only way to be
Is this the m.p.l.a
Or is this the u.d.a
Or is this the i.r.a
I thought it was the u.k or just
Another fuckin country
Another cunt like tendencies
I wanna be an anarchist
Oh what a name
Get pissed destroy
شورش برای انگلستان ( بریتانیا
)همین حالا
من یک ضد مسیح هستم
من یک ضد سیستمم
نمی دونم چی میخوام ولی
میدونم چه جوری به دستش بیارم
میخوام که به هر رهگذری صدمه بزنم
چون من میخوام یه ضد حکومت باشم نه یه تن لش
شورش برای بریتانیا
شاید یه زمانی بوجود بیاد
من زمان رو اشتباه میگم
چراغ راهنمایی رو از کارمیندازم
رویای آیندت طرحی برای بازاریابیه
چون که میخوام یه ضد حکومت باشم
در این شهر
چقدر راه برای رسیدن به خواسته ات وجود داره ؟
من از بهترین استفاده میکنم
من از ساده ترین استفاده میکنم
من از دشمن استفاده می کنم
من از مخالفت و سرکشی استفاده میکنم
چون میخوام یک ضد سیستم باشم
به نظر میاد این تنها راه بودنه !!
این پلیس لس آنجلسه ؟
این نیروی دفاع ایرلند شمالیه ؟
این ارتش جمهوری ایرلنده ؟
من فکر کردم بریتانیاست
یا یه کشور گائیده شده ی دیگه
یا یه کس شعر دیگه
چون میخوام یک ضد سیستم باشم
وای چه اسمی
به کثافت کشیده شده رو نابودش کن
به نام آزادی
درود بر دوستان
دوستان حتما از رسوایی اخلاقی و در پی آن دستگیری سردار پاسدار رضا زارعی فرمانده نیروی انتظامی تهران در اسفند گذشته اطلاع دارند ٬ پست امروز رو با تاخیری ۱۰ روزه گذاشتم تا از صحت ماجرا آگاهی پیدا کنم تا این که به سایت خبری امیر کبیر برخوردم٬ خوشبختانه در این سایت چگونگی دستگیری این سردار مجاهد راه خدا شرح داده شده که گزیده ایی از اون رو در اینجا می آورم.
خبرنامه امیرکبیر: در حالی که هفته گذشته به صورت اتفاقی و بدون اعلام هیچ گونه علتی اخبار کوتاهی مبنی بر برکناری سردار رضا زارعی، فرمانده نیروی انتظامی استان تهران، در تعداد معدودی از رسانه ها منتشر شد، منابع غیر رسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی این فرمانده رده بالای نیروی انتظامی کشف فساد اخلاقی در مورد وی بوده است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر دو هفته پیش سایت خبری عصر ایران در خبر مبهمی اعلام کرد فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ به زودی تغییر می کند. در متن این خبر آمده بود: «سردار رضا زارعی که از دو سال پیش فرماندهی این نیرو در سطح استان تهران را برعهده داشت، تا روز یکشنبه کنار می رود و به جای او سردار اکبر شاهی فرماندهی استان تهران را عهده دار خواهد شد. برغم وجود شایعات متعدد، هنوز از دلیل کنار رفتن سردار زارعی خبر تایید شده ای در دست نیست و سرهنگ احمدی، سخنگوی ناجا با تکذیب شایعات موجود، فقط این را گفت که سردار استعفا کرده است و روز یکشنبه مراسم تودیع و معارفه برگزار می شود.
این خبر بدون آن که در خبرگزاری های رسمی بازتابی پیدا کند تنها در چند سایت معدود مانند فردانیوز، وابسته به حامیان قالیباف، بدون هیچ گونه توضیحی درج شد. اما منابع غیررسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی زارعی و عدم پوشش رسانه ای مناسب در این خصوص بازداشت او در یک خانه فساد به همراه ۶ زن بوده است.
گزارش های رسیده حاکی است سردار سرتیپ پاسدار رضا زارعی، رئیس پلیس استان تهران، در یک خانه فساد به همراه ۶ زن بازداشت شده است. گفته می شود این بازداشت به دستور مستقیم آیت الله هاشمی شاهرودی انجام شده است. هاشمی شاهرودی از بیم آن که روابط نزدیک سعید مرتضوی و رضا زارعی مانع از پیگیری صحیح موضوع شود، این مسئله را خارج از چارچوب دادستانی استان تهران دنبال کرده و شخصا پیگیری آن را بر عهده گرفته و دستور بازداشت فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ را صادر کرده است.
بر مبنای تحقیقات اولیه مردم محلی که خانه فساد در آن بر پا بوده با گزارش این مسئله به مقامات مسئول، این خانه را به عنوان مورد مشکوک معرفی می کنند و روز حمله به این خانه، سردار زارعی در کنار شش زن و دختر و در شرایطی زننده بازداشت می شود. زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند و در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند.
جالب آن که سردار زارعی مسئول مستقیم اجرای طرح مقابله با اراذل و اوباش در تهران بود که نیروی انتظامی با برخوردهای خشن و زننده، افراد را بازداشت می کرد. وی همچنین یکی از مسئولین اصلی اجرای طرح امنیت اجتماعی بود. وی در مصاحبه ای که در اردیبهشت ماه امسال با رسانه ها انجام داد، گفته بود: «از آغاز طرح ارتقای امنیت اجتماعی در سطح استان تهران نیروی انتظامی بیش از ۳۵ هزار نفر را مورد ارشاد و تذکر قرار داده است. در همین خصوص هزار نفر به نیروی انتظامی احضار شدند و ۱۲۴ نفر به مراجع قضایی معرفی شدند. در ۵۲ روز ابتدای سال به ۷ هزار و ۹۳۳ نفر از اراذل و اوباش تذکر داده شد و چهار هزار نفر از آنان نیز دستگیر شدند و در مجموع هزار و ۱۰۱ پرونده در این زمینه در مراجع قضایی تشکیل شد.
خبرنامه امیرکبیر: در حالی که روز گذشته اعلام شد اتهامات زارعی، فرمانده سابق نیروی انتظامی تهران، اتهاماتی غیر از فساد اخلاقی است، روزنامه اعتماد از وجود پرونده ای دیگر برای وی در قوه قضاییه خبر داد و اعلام کرد زارعی بار دیگر بازداشت شده است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر در حالی که روز گذشته بازپرس شعبه ۵ دادسرای کارکنان دولت اتهامات سردار زارعی، فرمانده سابق نیروی انتظامی تهران، را سوءاستفاده از موقعیت شغلی و امکانات دولتی، خیانت در امانت و جرایم مالی عنوان کرد و از سایت های خبری خواست از انتشار اخبار کذب در این خصوص خودداری کنند، امروز روزنامه اعتماد خبر از بازداشت وی در خصوص پرونده ای دیگر با اتهاماتی نامشخص داد.
روزنامه اعتماد در همین رابطه گفته است: «دومین پرونده این مقام سابق انتظامی در شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران رسیدگی می شود و پنج قاضی عالی رتبه زیر نظر قاضی مدیر خراسانی مسوولیت تحقیق در این باره را برعهده دارند. تحقیقات در این پرونده که اتهامات دیگری را دربر دارد نیز همچنان ناتمام باقی مانده است. این در حالی است که به گفته یک مقام آگاه بازخوانی اتهامات فرمانده سابق در نیمه دوم نوروز از سوی هیات قضات ادامه خواهد یافت و متهم پس از ایام عید به صورت ویژه تحت بازجویی و محاکمه قرار خواهد گرفت، البته محاکمه های وی پشت درهای بسته انجام خواهد شد.»
گزارش های رسیده حاکی از آن است که سردار زارعی که پیش از این با تودیع قرار وثیقه چندین میلیون تومانی آزاد بود، از روز یکشنبه به دستور هیات قضات به زندان تحویل داده شد. دستگیری این فرمانده سابق پلیس به دلیل افزایش مبلغ قرار وثیقه نبوده و برای وی قرار بازداشت صادر شده است.
از آن جا که اخبار رسیده حکایت از آن دارد که قضات دادگاه علاوه بر سردار زارعی از دو زن دیگر که نامشان در پرونده اتهامی فرمانده سابق به ثبت رسیده تحقیق و برای آنها قرار وثیقه صادر کرده اند، مشخص است که اتهامات موجود در پرونده دوم زارعی فساد اخلاقی بوده و خبر منتشر شده توسط سایت های خبری کاملا صحت داشته است.
در حالی که خبر تخلفات سنگین این فرمانده سابق نیروی انتظامی در روز انتخابات مجلس توسط احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، تکذیب شد، شنیده ها حاکی از آن است که سردار سرتیپ پاسدار رضا زارعی از سوی نیروی انتظامی با چند مرتبه تنزل درجه، با درجه «سرهنگ دومی» بازنشسته شده است.
بن پایه : خبرنامه امیر کبیر
جالبه دوستان کسی که خود عامل اصلی مبارزه با مفاسد اجتمایی است اینگونه رسوا می شود. و جالبتر اینجاست که این سردار گرامی به یک زن و دختر اکتفا نکرده و در کنار ۶ تن از این خانم ها دستگیر می شود !! من بهتره سکوت اختیار کنم ٬ زیرا حافظ شیرین سخن می فرماید :
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
بنام آزادی
تصمیم گرفتم که مطالب و مقالاتی رو که در وبلاگ قبلی قرار داده بودم با ویرایش جدید در این وبلاگ بگذارم. من هنوز تو شوک فیلتر شدن وبلاگم در پرشین بلاگ هستم ٬ فیلتر شدن اون وبلاگ برام دور از انتظار نبود ولی دل کندن ازش برام خیلی سخته و البته از خونه جدید هم راضی ام ٬ با خیلی از دوستان همسایه شدم.
این پست مربوط میشه به بیوگرافی لودویگ ون بتهوون موسیقدان آلمانی که فروردین ۱۳۸۴ برای اولین بار و توی سه قسمت در اون یکی وبم قرار دادم ٬ که این بار با ویرایش جدید و یکجا میگذارمش.
لودویگ ون بتهوون در 16 دسامبر سال 1770 در بن و در اتاق زير شيروانی خونشون و در خانواده ای فوق العاده فقير به دنيا اومد . مادرش يه خدمتکار ساده بود و پدرش خواننده و دايم الخمر. دوران کودکی بسيار سختی داشت.در چهار سالگی يا پيانو می نواخت يا پدرش او را با يک ويولون در اتاقش حبس می کرد که بر اثر اين کار نزديک بود از هنر و موسيقی بيزار شود.
در سال 1787 ؛ زمانی که 17 ساله بود مادرش رو از دست داد . و در حالی که پدرش در( بارهای شهر )در مستی بسر می برد ؛ سرپرست خانواده شد ؛ او دو برادر کوچکتر از خود داشت. درسال 1792 به وين رفت. در سال 1795 اولين کنسرت خود را در وين بر پا کرد که خود نوازنده پيانو بود. در سال 1801 عاشق دختری به نام ژيوليتا شد و سونات بسيار زيبای مهتاب را به او هديه کرد. ( به نظر من اين يکی از زيبا ترين سونات های بتهوون) البته اون دختر بعد از اذيت و آزار های زيادی که برای بتهوون داشت با مردی بنام کنت گالينبرگ ازدواج کرد.
در 26 سالگی يعنی در سال ۱۷۹۶درد گوش بتهوون شروع می شه در سال ۱۸۰۲ ناشنوايی بتهوون به اوج خودش می رسه و از اين سال به بعد ناشنوايي بتهوون روز به روز افزايش پيدا می کنه. بتهوون اولين اثرش که سه قطعه تريو می باشد و دومين اثرش که سه قطعه سونات برای پيانو است را در بين سالهای 1794 تا 1796 نوشته است . از سال 1802 به بعد کری بتهوون روز به روز بيشتر می شود. پس به اين ترتيب می شه گفت که همه ی آثار بتهوون در دوران کری و ناشنوایی اوست. ناشنوايی او به اين صورت بود که مثلا صداهای کوتاه و پر طنين را بيشتر از صداهای بلند می شنيد به طوری که در سالهای آخر عمرش چوب نازک و بلندی داشت که هنگام نوشتن آهنگها يک سر آن را روی صندوق پيانو می گذاشت و يک سر ديگر آن را ميان دندانهايش می گرفت و پيانو می نواخت و از اين چوب برای بهتر شنيدن صداها استفاده می کرد . خب اينجا اين سوال بوجود می ياد که چرا بتهوون اين درد رو داشت و اصلا چرا اين درد گريبانگير بتهوون شد ؟ جوابش اينه : تمرکز فوق العاده حواس و خستگی زياد مغزی بتهوون سبب درد گوش داخلی و خرابی دستگاه شنوايی او شده است.
بتهوون دو دوست بسيار صميمی داشت به نام های دکتر وگلر و آمندای کشيش . بتهوون در نامه ايی به دوستش دکتر وگلر می نويسد :
روزگار تلخی را می گذرانم. دو سال است که از شرکت در تمام مجامع پرهيز می کنم. برايم مقدور نيست که با مردم حرف بزنم زيرا کر هستم.اگر شغل ديگری می داشتم چندان اهميتی نداشت ولی برای من بسيار وحشتناک است.در تئاتر برای اين که صدای بازیکنان را بشنوم بايدخيلی نزديک به ارکستر بشينم اگر دورتر باشم اصوات بلند سازهای موسيقی و صداها را نمی شنوم.بارها وجودم را لعنت کردم.می خواهم به تقدير خود تسليم باشم اما لحظاتی در عمرم هست که احساس می کنم که بدبخترين مخلوقات خدا هستم.
بتهوون به غير از کری بيماری های ديگه ايی هم داشته . چشمان بتهوون ضعيف و نزديکبين بود. ضعف چشم او اثر آبله مختصری بود که به آن دچار شده بوده و از ابتدای جوانی عينک بر چشم داشت.بتهوون به معده درد مبتلا بود که در اواخر عمر کمی از آن کاسته شد . بعد از اين او حدود ۱۰ ماه به اسهال شديد دچار بود. بدن او ضعيف شده بود و از سال 1815 به بعد تا آخر عمر او به بيماريهای ســل و رماتـــيــسم و زردی مبتلا بود.
سال 1814 دوران کمال شهرت بتهوون بود.کنگره وين او را مايه افتخار اروپا معرفی کرد.
جدا از بحث موسیقی٬ بتهوون فردی بشر دوست و مردی شجاع بود. او یک جمهوریخواه بود و همیشه عقایدش را بی پروا و در جمع اظهار می داشت . تا جايی که نظرات خود را بر ضد دولت. ضد پليس و ضد اشرافيت بدون ترس بيان می کرده. در سال ۱۸۱۹ نزديک بود توسط پليس دستگير شود چون در يک مجمع عمومی بلند و بدون ترس گفته بوده : بالاخره عيسی هم يک يهودی مصلوب بيش نبوده است
البته پليس نمی توانست او را مورد آزار قرار بدهد به این خاطر که با انسان های سرشناسی رفت و آمد داشت و همچنین به دلیل محبوبیتش در ميان مردم از آزار و اذیت مخالفان و پلیس به دور بود . ناشنوايی بتهوون در سال ۱۸۱۵ به اوج می رسه و اون به جز نوشتن راه ارتباطی با ديگران نداشت. در سال ۱۸۲۴ سمفونی نهم اش را خود رهبری می کرد در حالی که خود هيچ نمی شنيد. مردم او را تشويق می کردند ولی او متوجه نبود تا اين که بالاخره يکی از اعضای گروه کر (يکی از آواز خوانان) دست او را گرفت و او را متوجه مردم کرد . بتهوون ديد که مردم به احترام او به پا خواسته اند و کف می زنند. ولی اين خوشبختی هم مانند بقيه گذرا بود . بتهوون اواخر عمر در فقر کامل بسر میبرد. او به مدت سه سال از ۱۸۱۶ تا ۱۸۲۱ فقط سه قطعه پيانو نوشت . دشمنانش می گفتند استعدادش پايان يافته ولی اينگونه نبود و از سال ۱۸۲۱ فعاليتش رو دوباره آغاز کرد. زمانی که بتهوون در اوج فقر بود نامه ايی به ارکستر فيلارمونيک لندن نوشت و از آنها خواست کنسرتی به نفع او تشکيل دهند . جمعيت فيلارمونيک لندن به سرعت ۱۰۰ ليره برای او فرستاد. اين کار٬ بتهوون را از شادمانی و حس حق شناسی به گريه انداخت و طی نامه ايی به آنها گفت که اثر بعدی خود را چه سمفونی و چه سونات به آنها هديه خواهد کرد. ولی مرگ اجازه اين کار را به او نداد. بتهوون در مارس سال ۱۸۲۷ همراه با کولاک و توفان و صدای يک صائقه جان داد.
پليس چندين کتاب را از کتابخانه او و همين طور چندين دست نوشته بتهوون رو توقيف می کند و بقيه اموالش رو به حراج می گذارند.
فدا کن ٬ همیشه زندگی بی ارزش را در راه هنر خود فدا کن.
هيچ قاعده ای نيست که نتوان آن را به خاطر به وجود آوردن اثری زيباتر زير پا نهاد.
موسیقی بايد آتش آدمی را برافروزد.
تا می توانيم نيکی کنيم . آزادی را از هر چيزی گرامی تر بداريم و هرگز به حقيقت خيانت نکنيم.
بنام ایران
درود بر دوستان
یه مدتی نبودم ! و اصلا هم حال و حوصله توضیح و توجیه ندارم پس بریم سر اصل مطلب٬اومدم که جشن چهارشنبه سوری و فرارسیدن بهار رو فرخنده باد بگم و یه ترانه خاطره انگیز بگذارم و برم ! فقط همین ! جشن چهارشنبه سوری و فرارسیدن بهار بر تک تک شما دوستان خجسته. یه ترانه از فرهاد که یادآور خیلی از خاطرات تلخ و شیرین ماست رو انتخاب کردم. میخواستم قسمت هایی از شعر رو که برام ناخوشایند بود تغییر بدم ولی از این کار منصرف شدم. سال نو فرخنده !
بوی عیدی٬ بوی توت
بوی کاغذ رنگی٬ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاسه جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدنه سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون رو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه٬ بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
بنام آزادی
درود بر دوستان
همونطور که متوجه شدید وبلاگی که در پرشین بلاگ داشتم توسط عوامل نحس جمهوری اسلامی فیلتر شد. دو سال و نیم خاطراتم بود و قسمتی از وجودم شده بود که شوربختانه فیلتر شد. به هر حال من به راه خودم ادامه میدم و افکار و عقایدم رو آزادانه بیان میکنم. این پستی که میگذارم آخرین پستی بود که در وبلاگ قبلیم قرار دادم و مربوط به جشن روز عشق و دوستی ایرانیان (سپندارمذگان) بود که دوباه میگذارمش. به امید پیروزی
به نام عشق
یادمه سال ۱۳۶۸ بود و من چهار ساله بودم. اون زمان نه کامپیوتر بود و نه پلی استیشن و نه هیچ کوفت دیگه ای که ما رو سرگرم کنه٬ از این رو ما مثل بقیه بچه های اون زمان تو کوچه پس کوچه ها ول بودیم.
توی کوچه مون یه پیرمرد و یه پیرزنی کرمانی زندگی میکردند.میشه گفت چیزی نزدیک به پنجاه سال از ازدواجشون میگذشت و یه ۷۰ یا ۸۰ سال سن داشتند. .پیرمرد صبح ها به بیرون از خانه میرفت و بعد از ظهر ها پیرزن از داخل خانه اش بازی کردن ما رو تماشا میکرد. فامیلیشون نواب بود٬ از این رو ما اونها رو آقا و خانم نواب صدا میزدیم.
آدمای مهربانی بودند. یادمه همیشه عصای پیرمرد رو ازش میگرفتیم و فرار میکردیم اونم برای اینکه عصاش رو از ما پس بگیره به ما شکلات میداد و ما هم از این معامله راضی بودیم. خلاصه جونم باستون بگه که یه روز صبح من از سر و صدای تو کوچه از خواب بیدار شدم.رفتم تو کوچه و دیدم که همه همسایه ها تو خونه پیرمرد و پیرزن جمع شدند. از بزرگترها میشنیدم که میگفتند : خدابیامرزدش پیرمرد خوب و بی آزاری بود
فهمیدم که آقا نواب رفته. نمی دونم کی آمبولانس اومد ولی وقتی اومدن که جسد پیرمرد رو ببرن پیرزن راهش رو از بین همسایه ها به زحمت باز کرد و به لهجه زیبای کرمانی گفت :
صبر کنید٬ آقا رو نبرید !! بگذارید آقا رو ببینم !! بگذارید برای آخرین بار آقا رو ببوسم !! بگذارید آقا رو ببوسم!!
یادمه درک درستی از مرگ نداشتم ولی تونستم گرمای عشق پیرزن رو به پیرمرد حس کنم.
روز عشق و صلح و دوستی خجسته !