|
موسیقی راک "اند" رول ، هوی متال و ترش متال ، پانک راک ، پروگرسیو و سایکلدیک راک ،
|
بنام ایران
درود بر دوستان
یه مدتی نبودم ! و اصلا هم حال و حوصله توضیح و توجیه ندارم پس بریم سر اصل مطلب٬اومدم که جشن چهارشنبه سوری و فرارسیدن بهار رو فرخنده باد بگم و یه ترانه خاطره انگیز بگذارم و برم ! فقط همین ! جشن چهارشنبه سوری و فرارسیدن بهار بر تک تک شما دوستان خجسته. یه ترانه از فرهاد که یادآور خیلی از خاطرات تلخ و شیرین ماست رو انتخاب کردم. میخواستم قسمت هایی از شعر رو که برام ناخوشایند بود تغییر بدم ولی از این کار منصرف شدم. سال نو فرخنده !
بوی عیدی٬ بوی توت
بوی کاغذ رنگی٬ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاسه جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدنه سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون رو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه٬ بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون رو سر میکنم٬ با اینا خستگیمو در میکنم
بنام آزادی
درود بر دوستان
همونطور که متوجه شدید وبلاگی که در پرشین بلاگ داشتم توسط عوامل نحس جمهوری اسلامی فیلتر شد. دو سال و نیم خاطراتم بود و قسمتی از وجودم شده بود که شوربختانه فیلتر شد. به هر حال من به راه خودم ادامه میدم و افکار و عقایدم رو آزادانه بیان میکنم. این پستی که میگذارم آخرین پستی بود که در وبلاگ قبلیم قرار دادم و مربوط به جشن روز عشق و دوستی ایرانیان (سپندارمذگان) بود که دوباه میگذارمش. به امید پیروزی
به نام عشق
یادمه سال ۱۳۶۸ بود و من چهار ساله بودم. اون زمان نه کامپیوتر بود و نه پلی استیشن و نه هیچ کوفت دیگه ای که ما رو سرگرم کنه٬ از این رو ما مثل بقیه بچه های اون زمان تو کوچه پس کوچه ها ول بودیم.
توی کوچه مون یه پیرمرد و یه پیرزنی کرمانی زندگی میکردند.میشه گفت چیزی نزدیک به پنجاه سال از ازدواجشون میگذشت و یه ۷۰ یا ۸۰ سال سن داشتند. .پیرمرد صبح ها به بیرون از خانه میرفت و بعد از ظهر ها پیرزن از داخل خانه اش بازی کردن ما رو تماشا میکرد. فامیلیشون نواب بود٬ از این رو ما اونها رو آقا و خانم نواب صدا میزدیم.
آدمای مهربانی بودند. یادمه همیشه عصای پیرمرد رو ازش میگرفتیم و فرار میکردیم اونم برای اینکه عصاش رو از ما پس بگیره به ما شکلات میداد و ما هم از این معامله راضی بودیم. خلاصه جونم باستون بگه که یه روز صبح من از سر و صدای تو کوچه از خواب بیدار شدم.رفتم تو کوچه و دیدم که همه همسایه ها تو خونه پیرمرد و پیرزن جمع شدند. از بزرگترها میشنیدم که میگفتند : خدابیامرزدش پیرمرد خوب و بی آزاری بود
فهمیدم که آقا نواب رفته. نمی دونم کی آمبولانس اومد ولی وقتی اومدن که جسد پیرمرد رو ببرن پیرزن راهش رو از بین همسایه ها به زحمت باز کرد و به لهجه زیبای کرمانی گفت :
صبر کنید٬ آقا رو نبرید !! بگذارید آقا رو ببینم !! بگذارید برای آخرین بار آقا رو ببوسم !! بگذارید آقا رو ببوسم!!
یادمه درک درستی از مرگ نداشتم ولی تونستم گرمای عشق پیرزن رو به پیرمرد حس کنم.
روز عشق و صلح و دوستی خجسته !