تبليغاتX
ROCK'EM ALL
موسیقی راک "اند" رول ، هوی متال و ترش متال ، پانک راک ، پروگرسیو و سایکلدیک راک ،

 

                                                  بنام آزادی

  • درود بر دوستان

آذر ماه سال ۸۴ بود٬ که از حوالی ميدون هفت تير رد می شدم صحنه دردناکی ديدم که من رو ياد روزهای تحصيلی خودم در دوره راهنمايی انداخت. ترسيدم ؛ به معنای واقعی ترسيدم.

مثل هميشه راه خودم رو گرفته بودم و می رفتم در حالی که آهنگی از آيرون ميدن رو زير لب زمزمه می کردم٬

يه تيکه از ليريک يادم رفته بود و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که يادم بياد يا حداقل کلماتی شبيه اون چيزی که بروس می خوند رو جايگزينش کنم .. از کنار در مدرسه ايی رد شدم؛ در مدرسه باز بود و حياط مدرسه ديده می شد من هم که بدجور تشنم بود رفتم تو مدرسه و دم آبخوری که آب بخورم؛

 هنوز چند قطره ايی بيشتر آب نخورده بودم که سر وصدايی از پشت سرم شنيدم؛ چند متر اون ور تر بچه ها جمع شده بودند و وسطشون مردی که حدود ۴۰ سالش بود قرار داشت  از خط کش چوبی توی دستش فهميدم که ناظم مدرسه هست.

 از اين خوشحال بودم که اون خطکشهای آهنی ؛ اون شلنگهای ضخيم و اون سيمهای مفتوليه ده سال پيش تبديل به يه خطکش چوبی شده و حداقل يه تغيير کوچکی توی اين زمان بوجود اومده

کمی بيشتر دقت کردم؛ ناظم دست پسر بچه رو گرفته بود می گفت : اين دفعه که تنبيه بشی می فهمی که هر وقت در مدرسه باز بود سرتو نندازی مثل گاو از مدرسه بری بيرون؛ بگير دستت رو ؛ بگير بالا

اولين ضربه ؛ دومين ضربه ؛ انتظار داشتم سومين ضربه به گريه بيفته ولی نه انگار سخت تر از اين حرفا بود. دوباره ياد خودم افتادم.انگار ۱۰ ٬ ۱۲  سال به عقب برگشتم. منم تو مدرسه شکنجه شدم چه روحی چه فيزيکی ؛ اطمينان دارم که تنها من نبودم.

اين اولين مطلب تقريبا شخصيه که من تو اين وبلاگ مينويسم  از شکنجه ها و دردها.

داستان امير کوچک.زمستان ۱۳۷۵

برف روی حياط مدرسه نشسته بود و همه بچه ها خوشحال بودند چون ممکن بود فرداش تعطيل شه

امير در گوشه ايی از حياط نشسته بود و به بچه هايی نگاه می کرد که برف بازی می کردند.ناگهان گوله برفی محکم به صورتش خورد. از عصبانيت به سمت کسی که اون گوله رو پرتاب کرده بود رفت و به ديوار  کوبيدش و گفت :  مادر **** يه بار ديگه از اين شوخيا با من بکنی(....)

در همين حين ناظم که شاهد ماجرا بود سر می رسه ؛  

ناظم رو به دوتا پسر : شما دوتا چه گهی دارين می خورين اونجا

به زحمت از هم جداشون می کنه رو به امير می گه: من به تو نگفتم موهاتو کوتاه کن ؟ برين وايسين جلو دفتر تا بيام تکليف تون رو مشخص کنم

هنوز چند قدمی از ناظم دور نشده بودن که ناظم دوباره  امير رو صدا ميزنه

ناظم: برگرد اين جا ببينمت

امير : بله آقا

ناظم: اين آشغالا چيه به سرت ماليدی ؛ بيا اين جا

ناظم در حالی که گردن امير رو محکم فشار ميده اونو به سمت شيرهای آب حياط می کشونه و در راه با خطکش فلزيش چند بار به پاش می کوبه شير آب رو باز می کنه و سر پسرک رو می گيره زير آب سرد بعد از چند دقيقه که حتی لباسهای امير هم خيس شده ميفرستتش جلوی دفتر.

بعد از يک ساعت ناظم اومد و رو به دو دانش آموز گفت : چرا دعوا می کردين ؟

پسری که گوله برف پرت کرده بود با ترس گفت: آقا به خدا برف بازی می کرديم ؛ يه شوخی بود

امير همون طور ساکت مونده بود؛

ناظم گفت : برف بازی می کنين هان‌ ؟ الان يه برف بازی نشونتون بدم ؛ زود باشين کفشاتون رو در بيارين

ناظم رو به نوچش{ يکی از چاپلوسهای دور و برش} می کنه و ميگه : برو اون بيلچه توی دفتر منو بيار

نوچه رو به ناظم : آقا اجازه آورديم چيکار کنيم حالا ؟ 

ناظم به نوچه : کفشای اين دوتا رو بر ميداری توش برف می ريزی مياری اينجا.....شما دو تا هم جوراب ها تونو در بيارين

چند دقيقه بعد نوچه با کفش های اون دو تا بر ميگرده در حالی که توی کفش ها پر از برفه

ناظم به دوتا دانش آموز می گه : حالا اين کفش هارو می پوشين و دور حياط اونقدر کلاغ پر می رين که برف توی کفشاتون آب بشه تا بفهمين برف بازی چه کيفی می ده.

ناظم ميره توی دفترش و با استکان چای که تو دستشه از پنجره بيرون رو نگاه می کنه تا نظاره گر درد کشیدن اون دو تا پسر باشه

زنگ آخر

امير لنگان لنگان در حالی که پاهاش باد کرده و اصلا حسشون نمی کنه ؛ در حالی که دستانش قرمز و ورم کرده ست به طرف خونه ميره٬

کنار در مدرسه امور تربيتی يا همون دبير دينی می بينتش و ميگه :  هی پسر کجا داری ميری الان زنگ خونه نيست زنگه نمازه ٬

اما امير فقط درد رو حس می کنه نه چيز ديگه ايی بدون توجه به حرف دبير دينی به راهش ادامه ميده و هنوز صدای دبير رو ميشنوه که داره می گه :

فردا تو دفتر مدير می بينمت ؛ زنگ نماز فرار می کنی ؟

فردای آنروز. زنگ دينی

معلم ليست اسامی دانش آموزان رو نگاه می کنه و ميگه : امير{ نام فاميلی }بيا پای تخته درس جواب بده

امير در حالی که تو تب داره می سوزه با نگرانی از جاش بلند ميشه ميره پای تخته.

معلم : درس خواندی يا نه ؟ اگر نه وقت منو تلف نکن برو بتمرگ سر جات

امير : آقا اجازه ؛ مريض بوديم نتونستيم

معلم حرف امير رو قطع می کنه و ميگه : خفه شو برو گمشو بشين همتون همينو می گين.

امير که در حال نشستن با تمسخر بچه خرخوان کلاس مواجه می شه کنترلش رو از دست می ده و با مشت به صورت اون پسر ميزنه و با خونی که از دماغ اون پسر بزمين ريخته می شه آروم ميگيره

معلم که از تعجب وامونده از جاش بلند ميشه و گوش امير رو محکم می گيره و می پيچونه؛ در کلاس رو باز می کنه و اون رو از پله ها به پايين پرت می کنه و ميگه 

 برو وايسا جلو دفتر مدير ؛ هنوز کار ديروزت رو فراموش نکردم

امير کوچک به مدت يک هفته از مدرسه اخراج شد

                                                ****************

توی همين خيالات بودم که با صدای يه آقايی به خودم اومدم که به من می گفت :

آقای محترم کاری داريد اين جا ؟

منم زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : نه ؛ تشنه بودم اومدم اينجا آب بخورم٬ ممنون

در حالی که از مدرسه بيرون می اومدم نگاهی به ناظم انداختم که داشت اون پسر بچه رو با خودش به داخل ساختمان مدرسه می برد.

اون موقع تنها آهنگی که می تونستم بخوانم اين ها بود :

THE HAPPIEST DAYS OF OUR LIVES

When we grew up and went to school
There were certain teachers who would
Hurt the children anyway they could
By pouring their dirision
Upon anything we did
Exposing every weakness
However carefully hidden by the kids


But in the town it was well known
When they got home at night, their fat and
Psychopathic wives would thrash them
Within inches of their lives

 

Another brick in the wall

We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher, leave those kids alone


Hey, Teacher, leave those kids alone
All in all it's just another brick in the wall
All in all you're just another brick in the wall

We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers, leave those kids alone
Hey, Teacher, leave those kids alone

All in all you're just another brick in the wall


All in all you're just another brick in the wall

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:47  توسط واگنر  | 

 

............

  • درود بر همگی

AC/DC

این گروه شایسته ستایشه. یک راک اند رول واقعی و تاثیر گذار با ریتم ها و ریفهایی که معلوم نیست از کجا بهشون وحی میشه البته میشه حدس زد که از خود لوسیفر و به طور مستقیم از جهنم. وقتی لیریکساشونو می خونم فکرمی کنم خود شخص شیطان اینارو نوشته من با گروه های راک و متال غیر آمریکایی و انگلیسی حال نمی کنم یعنی حـقـیقـتش اینه که گروه کار درست و موزیک دان توشون نمی بینم روح راک اند رول انگلیسی آمریکاییه ولی این یک گروه استرالیاییه خب یه جورایی بـیـریتـیـشه دیگه.این گروه درسال ۱۹۷۳ در سیدنی استرالیا تشکیل شد مالکوم یانگ از گروه ولوت آندرگرند جدا شد و به همراه برادرش آنگس یانگ این گروه رو تاسیس کرد اون زمان آنگس پانزده سال داشت و اولین بار با لباس مدرسه می ره رو استیج این میشه که این لباس از اون به بعد میشه لباس مخصوص اون برای کنسرت حتی تا الان اونا به ملبورن میرن و در اون جا با یه بیسیت و دارامر آشنا میشن خواننده اونها بن اسکات که در اصل راننده ماشین گروه بوده در ۱۹۸۰ از مصرف زیاد الکل شهید میشه این زمانیه که گروه چند تا آلبوم توپ هم داده بوده گروه برایان جانسون رو جایگزین می کنه و آلبوم زیبای back in black رو میده تو بازار که ده میلیون از اون به فروش میره گروه سالهای بعد آلبومهای دیگه هم به بازارمیده و بعدش هم تور پشت تور

Hells bells

Im a rolling thunder, a pouring rain
Im comin on like a hurricane
My lightnings flashing across the sky
Youre only young but youre gonna die

I wont take no prisoners, wont spare no lives
Nobodys putting up a fight
I got my bell, Im gonna take you to hell
Im gonna get you, satan get you

Chorus:
Hells bells
Yeah, hells bells
You got me ringing hells bells
My temperatures high, hells bells

Ill give you black sensations up and down your spine
If youre into evil youre a friend of mine
See my white light flashing as I split the night
cause if gods on the left, then Im stickin to the right

I wont take no prisoners, wont spare no lives
Nobodys puttin up a fight
I got my bell, Im gonna take you to hell
Im gonna get you, satan get you

Chorus

Yeow
Hells bells, satans comin to you
Hells bells, hes ringing them now
Hells bells, the temperatures high
Hells bells, across the sky
Hells bells, theyre takin you down
Hells bells, theyre draggin you around
Hells bells, gonna split the night
Hells bells, theres no way to fight, yeah

 

من یک تـنـدر غلتانم و یه باران سیل آسام

همانند یک طوفان میام

نورم وسط آسمان می درخشه

تو جوون هستی ولی باید بمیری

من هیچ اسیری نمی گیرم و از جون هیچکس نمی گذرم

هیچکس فرصت جنگیدن پیدا نمی کنه

همراه با ناقوسم به جهنم می برمت

من میگیرمت شیطان میگیرتت

 

ناقوس های جهنم

آره ناقوسهای جهنم

تو باعث میشی که به صدا دربیارم ناقوسهای جهنم رو

با حرارتی بالا  ناقوسهای جهنم

 

بهت احساس سیاهی میدم که از بالا و پایین ستون فقراتت حسش کنی

اگر کمی هم شرور باشی دوست منی

نور سفید منو ببین که میدرخشه و شب رو می شکافه

 اگر خدا در چپ قرار بگیره ٬ من به سمت راست می رم

 

 هیچ اسیری نمی گیرم و از جون هیچکس نمی گذرم

هیچکس فرصت جنگیدن پیدا نمی کنه

همراه با ناقوسم به جهنم می برمت

من میگیرمت   شیطان میگیرتت

 

ناقوسهای جهنم: شیطان به سراغت می یاد

ناقوسهای جهنم: اون به صدا درشون میاره

ناقوسهای جهنم: با حرارتی بالا

ناقوسهای جهنم: اونها به پایین می کشنت

ناقوسهای جهنم: به هر سو می کشنت

ناقوسهای جهنم: راهی برای جنگ نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:50  توسط واگنر 

 

                                             به یاد خدای راک "اند" رول

درود بر همگی

بیوگرافی هندریکس رو در  سالروز مرگش در اون یکی وبم گذاشته بودم که در اینجا می گذارمش. ما همه یه جورایی بهش مدیونیم. منظور از ما همه٬ گیتاریست های راک اند رول و حتی بلوز٬ 

به خودم گفتم که یه بیوگرافی مختصر ولی بی نقص از جیمی بگذارم برا همین به چند تا سایت معتبر و درست حسابی سر زدم و مخصوصا در مورد مرگ جیمی خیلی تحقیق کردم چون روایات مختلفی از مرگ این نابغه هست و مجبور شدم برای ترجمه ی یک متن فرانسوی که درباره مرگ جیمی بود سری به یک دوست قدیمی بزنم تا برام ترجمش کنه

جیمز مارشال هندریکس در ۲۷ نوامبر ۱۹۴۲ در ایالت سیاتل آمریکا به دنیا اومد.اولین گیتار جیمی یه گیتار دست دوم داغون به قیمت ۵ دلار بود که در ۱۵ سالگی بدست آورد. جیمی برا یادگیری نوازندگی استادی نداشت و خودش استاد خودش بود. او نوازندگی رو با دنبال کردن تکنیک های نوازندگان بلوز مانند بی بی کینگ و چاک بری و مادی واترز و رابرت جانسون فراگرفت.دراواخر دهه ۵۰ میلادی جیمی اولین گروه خودش رو با نام :

rocking kings

تشکیل داد. ولی از بخت بدش به ارتش فرا خوانده شد و در هنگ چتر بازان مشغول میشه در مورد سربازی جیمی هندریکس که نیمه تمام ماند دو نظریه کاملا متفاوت وجود داره

اول اینکه پای جیمی در اثر یک سقوط آزاد ناموفق شکست و به همین دلیل از خدمت معاف شد

و نظریه دوم اینکه جیمی تونست دکتر ارتش رو متقاعد کنه که همجنس خواه هست و به یکی از هم اتاقی هاش علاقه مند شده به این صورت بود که جیمی از خدمت در میره

نکته : دکتر ارتش رو چه جوری متقاعد کرده خدا داند

بعد از اون جیمی دوباره فعالیت های خودش رو در غالب نوازنده و آهنگساز ادامه داد و در این میان با افرادی مثل تینا ترنر و لیتل ریچارد به همکاری پرداخت در اون زمان یک گیتار فندر استروکستر خوش دست از دوستش هدیه گرفت جیمی اولین کسی بود که استفاده از فیدبک رو بصورت حرفه ایی در سبک راک باب کرد و همچنین اولین کسی بود که از پدال واه در یکی از آهنگهاش استفاده کرد.

هندریکس با بداهه نوازی هایی که انجام میداد تماشاچیان رو سحر میکرد و برای همین لقب جادوگر رو بهش دادند در این زمان جیمی در کافه بار ها و کلوپ های شبانه بلوز مینواخت که مورد توجه یکی از شرکتهای موسیقی قرار گرفت و اونها یک درامر دیوانه بنام میچی میچل که دارای قدرت نوازندگی بالایی بود به او معرفی کردند وچیزی نگذشت که یک بیسیت به نام نوئل ردرینگ بهشون پیوست

اون ها کار بر روی اولین آلبوم خودشون رو شروع کردند این در حالی بود که جیمی و میچی میچل بصورت علنی به اعتیاد رو آوردند اولین آلبوم گروه در سال ۱۹۶۷ با نام

Are You Experienced

وارد بازار شد که خیلی ها رو متعجب کرد و خیلی ها از این آلبوم خط گرفتند و هنوز که هنوز جزو بهترین های راک هست در یکی از تورهای این آلبوم در سال ۱۹۶۸ جیمی دست به کار عجیبی زد

جیمی رو به مردم کرد و گفت:

ممنونم و میخوام که بدونید که من میخواستم که روحتون رو بدزدم ولی نمی تونم پس بجاش بهترین چیزی که دارم رو براتون قربانی میکنم و این تنها کاریه که میتونم انجام بدم

پس از گفتن این جمله جیمی گیتارش رو به زمین انداخت و به آتش کشید و بعد از این کار خردش کرد و تکه هاش رو به میان تماشاچیان انداخت جیمی اولین کسی بود که در تاریخ سازش رو شکست این کار بعد ها در کنسرت های راک و متال توسط نوازندگان مورد تقلید قرار گرفت.

در سالهای بعد جیمی دو آلبوم منسجم دیگر با نامهای

AXIS BOLD AS LOVE

و

ELECTRIC LADYLAND

رو وارد بازار کرد که با استقبال عمومی مواجه شد و در سال ۱۹۶۹ جیمی در کنسرت بزرگ سه روز با صلح و موسیقی در وودستاک شرکت کرد. در این سالها دیگه جیمی نه تنها در کل آمریکا بلکه در تمامی اروپا طرفدار داشت. جیمی گروه دیگری در این زمان تشکیل داد با نام

BAND OF GYPSYS

و آلبومی هم با این نام به بازار اومد به نظر می اومد که موفقیت های جیمی پایانی ندارد اما زمانی که جیمی دوباره با میچی میچل به همکاری پرداخت زمان کوتاهی بود اون ها به دلیل فستیوال ها و اجراهای متعدد نمی تونستند بر روی آلبوم جدید خودشون کار کنند تا این که جیمی در ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۰ در لندن رستگار شد

  • مرگ جیمی هندریکس

همونطور که گفتم مرگ جیمی حرف و حدیث زیاد داره ولی در حقیقت جیمی بر اثر خفگی به دلیل بلعیدن استفراغش پس از مسمومیت با مخدری به نام باربیتورات اتفاق افتاد.

آخرین جمله مکتوب از جیمی هندریکس:  تا پلک بزنی زندگی به پایان میرسد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:20  توسط واگنر 

 

                                                 بنام آزادی

درود

این پست مربوط میشه به یک گروه انگلیش پانک دهه هفتادی به نام سکس پیستولز این گروه در دهه هفتاد تشکیل شد اعضای اصلی و مهم گروه عبارتند از

Johnny Rotten ـ وکالز ـ متولد ۱۹۵۶ لندن ـ معتاد به هرویین

Steve Jones ـ گیتاریست ـ متولد ۱۹۵۵ لندن ـ معتاد به هرویین

Sid Vicious ـ بیس گیتار ـ متولد ۱۹۵۷ لندن ـ متهم به کشتن دوست دخترش نانسی اسپنگن در سال ۱۹۷۸ ـ مرگ در سال ۱۹۷۹ بر اثر استفاده بیش از حد از هرویین. معتاد به الکل و هرویین

Glen Matlock ـ بیس گیتار ـ متولد ۱۹۵۶ لندن ـ معتاد به هرویین و ماری جوآنا

بعد از مشخص شدن آرمان های پانک ها هیچ کس به یک گروه پانک سالن یا اتاق برای تمرین اجاره نمی داد از این رو اونها تا مدتی در زمین های متروک ورزشی و گاراژها و داخل تونل های مترو تمرین میکردند و حتی کنسرت میدادند. از نظر موسیقیایی دارای آهنگ های کوتاه و بدون سولو گیتار بودند البته بعضی آهنگها دارای سولویی بسیار ساده و کوتاه بود.

استیو جونز گیتاریست گروه میگه : من تکنوازی بلد نیستم چون از این کار متنفرم

در اوایل دهه هفتاد زمینه برای بوجود آمدن پانک ها فراهم شده بود و سکس پیستولز پرچمدار جنبش پانک در انگلستان بود. شعار اونها مشهور نبودن و مشهور نشدن بود به همین خاطر من تصمیم گرفتم عکسی از اعضای گروه در وبلاگ قرار ندم

اونها با انتشار آهنگ هرج و مرج در انگلستان آرمان های پانک ها رو به رخ دولتمردان انگلیسی و مخصوصا ملکه کشیدند فروشگاهها آثار این گروه رو نفروختند و ایستگاهای رادیویی پخش آهنگهای این گروه رو تحریم کردند حالا دیگه س ک س پیستولز در انگلستان منفورترین گروه بود و این برای یک گروه پانک یک ارزش به حساب میومد

زنده باد طغیان: زنده باد آزادی: زنده باد پانک: زنده باد سکس پیستولز

این پست رو تقدیم می کنم به تمامی ضد سیستم های ایران و مخصوصا تهران. به اونهایی که یه ضد حکومت تمام عیار هستند و خودشون هم خبر ندارند و به تمام مردمی که در یک شب ۳۳ پمپ بنزین به آتش کشیدند.

Anarchy for the u.k

Right ! now ! ha ha ha ha ha

I am an antichrist
I am an anarchist
Dont know what I want but
I know how to get it
I wanna destroy posser by cos i

I wanna be anarchy
No dogs body

Anarchy for the u.k its coming sometime and maybe
I give a wrong time stop a trafic line
Your future dream is a shopping scheme cos i

I wanna be anarchy
In the city

How many ways to get what you want
I use the best I use the rest
I use the enemy I use anarchy cos i

I wanna be anarchy
The only way to be

Is this the m.p.l.a
Or is this the u.d.a
Or is this the i.r.a
I thought it was the u.k or just
Another fuckin country
Another cunt like tendencies

I wanna be an anarchist
Oh what a name
Get pissed destroy

شورش برای انگلستان ( بریتانیا )

همین حالا

من یک ضد مسیح هستم

من یک ضد سیستمم

نمی دونم چی میخوام ولی

میدونم چه جوری به دستش بیارم

میخوام که به هر رهگذری صدمه بزنم

چون من میخوام یه ضد حکومت باشم نه یه تن لش

شورش برای بریتانیا

شاید یه زمانی بوجود بیاد

من زمان رو اشتباه میگم

چراغ راهنمایی رو از کارمیندازم

رویای آیندت طرحی برای بازاریابیه

چون که میخوام یه ضد حکومت باشم

در این شهر

چقدر راه برای رسیدن به خواسته ات وجود داره ؟

من از بهترین استفاده میکنم

 من از ساده ترین استفاده میکنم

من از دشمن استفاده می کنم

من از مخالفت و سرکشی استفاده میکنم

چون میخوام یک ضد سیستم باشم

به نظر میاد این تنها راه بودنه !!

این پلیس لس آنجلسه ؟

این نیروی دفاع ایرلند شمالیه ؟

این ارتش جمهوری ایرلنده ؟

من فکر کردم بریتانیاست

یا یه کشور گائیده شده ی دیگه

یا یه کس شعر دیگه

چون میخوام یک ضد سیستم باشم

وای چه اسمی

به کثافت کشیده شده رو نابودش کن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط واگنر 

 

                                               به نام آزادی

درود بر دوستان

دوستان حتما از رسوایی اخلاقی و در پی آن دستگیری سردار پاسدار رضا زارعی فرمانده نیروی انتظامی تهران در اسفند گذشته اطلاع دارند ٬ پست امروز رو با تاخیری ۱۰ روزه گذاشتم تا از صحت ماجرا آگاهی پیدا کنم تا این که به سایت خبری امیر کبیر برخوردم٬ خوشبختانه در این سایت چگونگی دستگیری این سردار مجاهد راه خدا شرح داده شده که گزیده ایی از اون رو در اینجا می آورم.

 

خبرنامه امیرکبیر: در حالی که هفته گذشته به صورت اتفاقی و بدون اعلام هیچ گونه علتی اخبار کوتاهی مبنی بر برکناری سردار رضا زارعی، فرمانده نیروی انتظامی استان تهران، در تعداد معدودی از رسانه ها منتشر شد، منابع غیر رسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی این فرمانده رده بالای نیروی انتظامی کشف فساد اخلاقی در مورد وی بوده است.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر دو هفته پیش سایت خبری عصر ایران در خبر مبهمی اعلام کرد فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ به زودی تغییر می کند. در متن این خبر آمده بود: «سردار رضا زارعی که از دو سال پیش فرماندهی این نیرو در سطح استان تهران را برعهده داشت، تا روز یکشنبه کنار می رود و به جای او سردار اکبر شاهی فرماندهی استان تهران را عهده دار خواهد شد. برغم وجود شایعات متعدد، هنوز از دلیل کنار رفتن سردار زارعی خبر تایید شده ای در دست نیست و سرهنگ احمدی، سخنگوی ناجا با تکذیب شایعات موجود، فقط این را گفت که سردار استعفا کرده است و روز یکشنبه مراسم تودیع و معارفه برگزار می شود.

این خبر بدون آن که در خبرگزاری های رسمی بازتابی پیدا کند تنها در چند سایت معدود مانند فردانیوز، وابسته به حامیان قالیباف، بدون هیچ گونه توضیحی درج شد. اما منابع غیررسمی اعلام کردند علت برکناری ناگهانی زارعی و عدم پوشش رسانه ای مناسب در این خصوص بازداشت او در یک خانه فساد به همراه ۶ زن بوده است.

گزارش های رسیده حاکی است سردار سرتیپ پاسدار رضا زارعی، رئیس پلیس استان تهران، در یک خانه فساد به همراه ۶ زن بازداشت شده است. گفته می شود این بازداشت به دستور مستقیم آیت الله هاشمی شاهرودی انجام شده است. هاشمی شاهرودی از بیم آن که روابط نزدیک سعید مرتضوی و رضا زارعی مانع از پیگیری صحیح موضوع شود، این مسئله را خارج از چارچوب دادستانی استان تهران دنبال کرده و شخصا پیگیری آن را بر عهده گرفته و دستور بازداشت فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ را صادر کرده است.

بر مبنای تحقیقات اولیه مردم محلی که خانه فساد در آن بر پا بوده با گزارش این مسئله به مقامات مسئول، این خانه را به عنوان مورد مشکوک معرفی می کنند و روز حمله به این خانه، سردار زارعی در کنار شش زن و دختر و در شرایطی زننده بازداشت می شود. زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند و در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند.

جالب آن که سردار زارعی مسئول مستقیم اجرای طرح مقابله با اراذل و اوباش در تهران بود که نیروی انتظامی با برخوردهای خشن و زننده، افراد را بازداشت می کرد. وی همچنین یکی از مسئولین اصلی اجرای طرح امنیت اجتماعی بود. وی در مصاحبه ای که در اردیبهشت ماه امسال با رسانه ها انجام داد، گفته بود: «از آغاز طرح ارتقای امنیت اجتماعی در سطح استان تهران نیروی انتظامی بیش از ۳۵ هزار نفر را مورد ارشاد و تذکر قرار داده است. در همین خصوص هزار نفر به نیروی انتظامی احضار شدند و ۱۲۴ نفر به مراجع قضایی معرفی شدند. در ۵۲ روز ابتدای سال به ۷ هزار و ۹۳۳ نفر از اراذل و اوباش تذکر داده شد و چهار هزار نفر از آنان نیز دستگیر شدند و در مجموع هزار و ۱۰۱ پرونده در این زمینه در مراجع قضایی تشکیل شد.

خبرنامه امیرکبیر: در حالی که روز گذشته اعلام شد اتهامات زارعی، فرمانده سابق نیروی انتظامی تهران، اتهاماتی غیر از فساد اخلاقی است، روزنامه اعتماد از وجود پرونده ای دیگر برای وی در قوه قضاییه خبر داد و اعلام کرد زارعی بار دیگر بازداشت شده است.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر در حالی که روز گذشته بازپرس شعبه ۵ دادسرای کارکنان دولت اتهامات سردار زارعی، فرمانده سابق نیروی انتظامی تهران، را سوءاستفاده از موقعیت شغلی و امکانات دولتی، خیانت در امانت و جرایم مالی عنوان کرد و از سایت های خبری خواست از انتشار اخبار کذب در این خصوص خودداری کنند، امروز روزنامه اعتماد خبر از بازداشت وی در خصوص پرونده ای دیگر با اتهاماتی نامشخص داد.

روزنامه اعتماد در همین رابطه گفته است: «دومین پرونده این مقام سابق انتظامی در شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران رسیدگی می شود و پنج قاضی عالی رتبه زیر نظر قاضی مدیر خراسانی مسوولیت تحقیق در این باره را برعهده دارند. تحقیقات در این پرونده که اتهامات دیگری را دربر دارد نیز همچنان ناتمام باقی مانده است. این در حالی است که به گفته یک مقام آگاه بازخوانی اتهامات فرمانده سابق در نیمه دوم نوروز از سوی هیات قضات ادامه خواهد یافت و متهم پس از ایام عید به صورت ویژه تحت بازجویی و محاکمه قرار خواهد گرفت، البته محاکمه های وی پشت درهای بسته انجام خواهد شد.»

گزارش های رسیده حاکی از آن است که سردار زارعی که پیش از این با تودیع قرار وثیقه چندین میلیون تومانی آزاد بود، از روز یکشنبه به دستور هیات قضات به زندان تحویل داده شد. دستگیری این فرمانده سابق پلیس به دلیل افزایش مبلغ قرار وثیقه نبوده و برای وی قرار بازداشت صادر شده است.

از آن جا که اخبار رسیده حکایت از آن دارد که قضات دادگاه علاوه بر سردار زارعی از دو زن دیگر که نامشان در پرونده اتهامی فرمانده سابق به ثبت رسیده تحقیق و برای آنها قرار وثیقه صادر کرده اند، مشخص است که اتهامات موجود در پرونده دوم زارعی فساد اخلاقی بوده و خبر منتشر شده توسط سایت های خبری کاملا صحت داشته است.

در حالی که خبر تخلفات سنگین این فرمانده سابق نیروی انتظامی در روز انتخابات مجلس توسط احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، تکذیب شد، شنیده ها حاکی از آن است که سردار سرتیپ پاسدار رضا زارعی از سوی نیروی انتظامی با چند مرتبه تنزل درجه، با درجه «سرهنگ دومی» بازنشسته شده است.

بن پایه : خبرنامه امیر کبیر 

جالبه دوستان کسی که خود عامل اصلی مبارزه با مفاسد اجتمایی است اینگونه رسوا می شود. و جالبتر اینجاست که این سردار گرامی به یک زن و دختر اکتفا نکرده و در کنار ۶ تن از این خانم ها دستگیر می شود !! من بهتره سکوت اختیار کنم ٬ زیرا حافظ شیرین سخن می فرماید : 

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند     چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند

  مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس            توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط واگنر  | 

     

                                                 بنام آزادی

  • درود بر دوستان

تصمیم گرفتم که مطالب و مقالاتی رو که در وبلاگ قبلی قرار داده بودم با ویرایش جدید در این وبلاگ بگذارم. من هنوز تو شوک فیلتر شدن وبلاگم در پرشین بلاگ هستم ٬ فیلتر شدن اون وبلاگ برام دور از انتظار نبود ولی دل کندن ازش برام خیلی سخته و البته از خونه جدید هم راضی ام ٬ با خیلی از دوستان همسایه شدم.

 این پست مربوط میشه به بیوگرافی لودویگ ون بتهوون موسیقدان آلمانی که فروردین ۱۳۸۴ برای اولین بار و توی سه قسمت در اون یکی وبم قرار دادم ٬ که این بار با ویرایش جدید و یکجا میگذارمش.

  • بیوگرافی و خلاصه ای از زندگی بتهوون٬ موسیقیدان بزرگ آلمانی

لودویگ ون بتهوون  در 16 دسامبر سال 1770 در بن و در اتاق زير شيروانی خونشون و در خانواده ای فوق العاده فقير به دنيا اومد . مادرش يه خدمتکار ساده بود و پدرش خواننده و دايم الخمر. دوران کودکی بسيار سختی داشت.در چهار سالگی يا پيانو می نواخت يا پدرش او را با يک ويولون در اتاقش حبس می کرد که بر اثر اين کار نزديک بود از هنر و موسيقی بيزار شود.

 در سال 1787 ؛ زمانی که 17 ساله بود مادرش رو از دست داد . و در حالی که پدرش در( بارهای شهر )در مستی بسر می برد  ؛ سرپرست خانواده شد ؛ او دو برادر کوچکتر از خود داشت. درسال 1792 به وين رفت. در سال 1795 اولين کنسرت خود را در وين بر پا کرد که خود نوازنده پيانو بود. در سال 1801 عاشق دختری به نام ژيوليتا شد و سونات بسيار زيبای   مهتاب   را به او هديه کرد. ( به نظر من اين يکی از زيبا ترين سونات های بتهوون) البته اون دختر بعد از اذيت و آزار های زيادی که برای بتهوون داشت با مردی بنام کنت گالينبرگ ازدواج کرد.

در 26 سالگی يعنی در سال ۱۷۹۶درد گوش بتهوون شروع می شه در سال ۱۸۰۲ ناشنوايی بتهوون به اوج خودش می رسه و از اين سال به بعد ناشنوايي بتهوون روز به روز افزايش پيدا می کنه. بتهوون اولين اثرش که سه قطعه تريو می باشد و دومين اثرش که سه قطعه سونات برای پيانو است را در بين سالهای 1794 تا 1796 نوشته است . از سال 1802 به بعد کری بتهوون روز به روز بيشتر می شود. پس به اين ترتيب می شه گفت که همه ی آثار بتهوون در دوران کری و ناشنوایی اوست. ناشنوايی او به اين صورت بود که مثلا صداهای کوتاه و پر طنين را بيشتر از صداهای بلند می شنيد به طوری که در سالهای آخر عمرش چوب نازک و بلندی داشت که هنگام نوشتن آهنگها يک سر آن را روی صندوق پيانو می گذاشت و يک سر ديگر آن را ميان دندانهايش می گرفت و پيانو می نواخت و از اين چوب برای بهتر شنيدن صداها استفاده می کرد . خب اينجا اين سوال بوجود می ياد که چرا بتهوون اين درد رو داشت و اصلا چرا اين درد گريبانگير بتهوون شد ؟ جوابش اينه  :  تمرکز فوق العاده حواس و خستگی زياد مغزی بتهوون سبب درد گوش داخلی و خرابی دستگاه شنوايی او شده است.

بتهوون دو دوست بسيار صميمی داشت به نام های دکتر وگلر و آمندای کشيش . بتهوون در نامه ايی به دوستش دکتر وگلر می نويسد :

روزگار تلخی را می گذرانم. دو سال است که از شرکت در تمام مجامع پرهيز می کنم. برايم مقدور نيست که با مردم حرف بزنم زيرا کر هستم.اگر شغل ديگری می داشتم چندان اهميتی نداشت ولی برای من بسيار وحشتناک است.در تئاتر برای اين که صدای بازیکنان را بشنوم بايدخيلی نزديک به ارکستر بشينم اگر دورتر باشم اصوات بلند سازهای موسيقی و صداها را نمی شنوم.بارها وجودم را لعنت کردم.می خواهم به تقدير خود تسليم باشم اما لحظاتی در عمرم هست که احساس می کنم که بدبخترين مخلوقات خدا هستم.

بتهوون به غير از کری بيماری های ديگه ايی هم داشته . چشمان بتهوون ضعيف و نزديکبين بود. ضعف چشم او اثر آبله مختصری بود که به آن دچار شده بوده و از ابتدای جوانی عينک بر چشم داشت.بتهوون به معده درد مبتلا بود که در اواخر عمر کمی از آن کاسته شد . بعد از اين او حدود ۱۰ ماه به اسهال شديد دچار بود. بدن او ضعيف شده بود و از سال 1815 به بعد تا آخر عمر او به بيماريهای ســل و رماتـــيــسم و زردی مبتلا بود.

سال 1814 دوران کمال شهرت بتهوون بود.کنگره وين او را مايه افتخار اروپا معرفی کرد.

جدا از بحث موسیقی٬ بتهوون فردی بشر دوست و مردی شجاع بود. او یک جمهوریخواه بود و همیشه عقایدش را بی پروا و در جمع اظهار می داشت . تا جايی که نظرات خود را بر ضد دولت. ضد پليس و ضد اشرافيت بدون ترس بيان می کرده. در سال ۱۸۱۹ نزديک بود توسط پليس دستگير شود چون در يک مجمع عمومی بلند و بدون ترس گفته بوده : بالاخره عيسی هم يک يهودی مصلوب بيش نبوده است

البته پليس نمی توانست او را مورد آزار قرار بدهد به این خاطر که با انسان های سرشناسی رفت و آمد داشت و همچنین به دلیل محبوبیتش در ميان مردم از آزار و اذیت مخالفان و پلیس به دور بود . ناشنوايی بتهوون در سال ۱۸۱۵ به اوج می رسه و اون به جز نوشتن راه ارتباطی با ديگران نداشت. در سال ۱۸۲۴ سمفونی نهم اش را خود رهبری می کرد در حالی که خود هيچ نمی شنيد. مردم او را تشويق می کردند ولی او متوجه نبود تا اين که بالاخره يکی از اعضای گروه کر (يکی از آواز خوانان) دست او را گرفت و او را متوجه مردم کرد . بتهوون ديد که مردم به احترام او به پا خواسته اند و کف می زنند. ولی اين خوشبختی هم مانند بقيه گذرا بود . بتهوون اواخر عمر در فقر کامل بسر میبرد. او به مدت سه سال از ۱۸۱۶ تا ۱۸۲۱ فقط سه قطعه پيانو نوشت . دشمنانش می گفتند استعدادش پايان يافته ولی اينگونه نبود و از سال ۱۸۲۱ فعاليتش رو دوباره آغاز کرد. زمانی که بتهوون در اوج فقر بود نامه ايی به ارکستر فيلارمونيک لندن نوشت و از آنها خواست کنسرتی به نفع او تشکيل دهند . جمعيت فيلارمونيک لندن به سرعت ۱۰۰ ليره برای او فرستاد. اين کار٬ بتهوون را از شادمانی و حس حق شناسی به گريه انداخت و طی نامه ايی به آنها گفت که اثر بعدی خود را چه سمفونی و چه سونات به آنها هديه خواهد کرد. ولی مرگ اجازه اين کار را به او نداد. بتهوون در مارس سال ۱۸۲۷ همراه با کولاک و توفان و صدای يک صائقه جان داد.

پليس چندين کتاب را از کتابخانه او و همين طور چندين دست نوشته بتهوون رو توقيف می کند و بقيه اموالش رو به حراج می گذارند.

  • سخنانی کوتاه ولی با ارزش از بتهوون

فدا کن ٬ همیشه زندگی بی ارزش  را در راه هنر خود فدا کن.

هيچ قاعده ای نيست که نتوان آن را به خاطر به وجود آوردن اثری زيباتر زير پا نهاد.

موسیقی بايد آتش آدمی را برافروزد.

تا می توانيم نيکی کنيم . آزادی را از هر چيزی گرامی تر بداريم و هرگز به حقيقت خيانت نکنيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:45  توسط واگنر  |