تبليغاتX
ROCK'EM ALL
موسیقی راک "اند" رول ، هوی متال و ترش متال ، پانک راک ، پروگرسیو و سایکلدیک راک ،
 

                                                       برای مادرمان " زمین "

  • درود دوستان ...
  • به بهانه روز درختکاری این پست رو می گذارم ٬


بدونیم این فقط ما نیستیم که زنده ایم ٬ اینقدر خودخواه نباشیم ٬ برای حیوانات ٬ گل ها ٬ درختان ٬
کوه ها و در مجموع طبیعت ارزش قائل باشیم ٬ یعنی انسان به جز کشتن حیوانات و قطع کردن درختان
و آلوده کردن رودخانه ها و دریا ها کار دیگه ای بلد نیست ؟ با از بین بردن همه این ها ما خودمون رو نابود میکنیم ٬ انسان امروزی در کمال دقت و با پشتکار سعی در نابودی خودش داره٬
ایجاد گازهای گلخانه ای٬ کشتن حیوانات مختلف برای خوراک یا لباس و تفریح ٬ ورود نفت و مواد شیمیایی به رودخانه ها و سرانجام دریاها٬ همه این ها در آخر موجب نابودی خود انسان میشه.

درخت یکی از تاثیر گذارترین عوامل طبیعت برای بقا موجودات بر روی زمین است. مردمان در زمان های دور و کهن به فایده های درخت پی برده بودند ٬ از میوه گرفته تا برگ و چوب و شاخه های درختان استفاده می کردند ٬

در آیین سپید زرتشت بر احترام گذاشتن و مراقبت و نگهداری درختان تاکید بسیاری شده است.
در کتاب اوستا (کتاب مقدس ایرانیان) بنا بر گفته های اشو زرتشت انسان و درختان به مانند برادران یکدیگرند. قطع درختان کرداری زشت و اهریمنی محسوب می شده است.

در میان ایرانیان باستان رسم بود که هر مردی که صاحب فرزندی میشد هر سال که از تولد فرزندش میگذشت برای او نهالی میکاشت٬ زمانی که فرزند به ۲۱سالگی میرسید درخت های کاشته شده را به فرزندش هدیه می داد. اینگونه بود که درختان از پدر به پسر میرسید و هر چه می گذشت بر تعداد درختان افزوده میشد.

با قطع هر درخت زندگی هزاران موجود زنده از بین می رود ٬ درخت ها ریه ی زمین هستند ٬ زمین با جنگل ها نفس می کشد ٬ زندگی انسان ها با درخت ها پیوند خورده است.

یاد بگیریم که تنه ی درختان جای نوشتن یادگاری نیست ٬
تنه ی درختان مثل دیوار نیست که به آن میخ کوبیده شود ٬
تنه درختای جای چسباندن آدامس و یا جای لگد کوبیدن نیست٬ درخت مثل ما موجود زنده ایست که درد رو حس می کنه ٬

داستانی از شل سیلور استاین میگذارم به اسم درخت بخشنده ٬
چقدر زیبا چهره ی درخت رو در این داستان به تصویر کشیده ٬ یادمه سال ها پیش که از روی این داستان
انیمیشن کوتاهی ساخته شده بود ٬ با اینکه بچه بودم هر وقت میدیم اشکم در میومد ٬ حتی با خواندنش هم این اتفاق افتاد.

 

 

 

درخت بخشنده

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد
و برگ هایش را جمع می کرد
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هروقت خسته می شد، زیر سایه اش می خوابید.
او درخت را دوست می داشت...
خیلی زیاد.
و درخت خوشحال بود.

اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد.
درخت گفت: "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش."
پسرک گفت: "من دیگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیز بخورم و سرگرمی داشته باشم.
من به پول احتیاج دارم. می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت: "متاسفم، من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم رابه شهرببربفروش. آن وقت پول خواهی داشت وخوشحال خواهی شد."
پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت و رفت.
درخت خوشحال بود

اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت...
و درخت غمگین بود.
تا یک روز پسرک برگشت، درخت از شادی تکان خورد و گفت:
"بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت: "آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم.
می توانی به من خانه ای بدهی؟"
درخت گفت: "من خانه ای ندارم، خانه من جنگل است،
ولی تو می توانی شاخه هایم راببری و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد.
و درخت خوشحال بود.

 
اما پسرک تا مدت ها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر، بیا و بازی کن."
پسرک گفت: "دیگر آنقدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم.
قایقی می خواهم که مرا از اینجا به جایی ببرد.
می توانی به من قایقی بدهی؟"
درخت گفت: "تنه ام را قطع کن . برای خود قایقی بساز،
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی...
و خوشحال باشی."
پسر تنه درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد
و درخت خوشحال بود...

اما نه به راستی
پس از زمانی دراز، پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت: "پسر، متاسفم، متاسفم که چیزی ندارم به تو بدهم...
دیگر سیبی برایم نمانده."
پسرک گفت: "دندان های من دیگر به درد خوردن سیب نمی خورد."
درخت گفت: "شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری..."
پسرک گفت: "آنقدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم."
درخت گفت: "دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی..."
پسرک گفت: "آنقدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت: "افسوس! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم...
اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کنده پیرم و بس. متاسفم..."
پسرک گفت: "من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام."
فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم. همین."
درخت گفت: "بسیار خوب."
و تا آنجا که می توانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب. یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد.
بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد.
و درخت خوشحال بود



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:18  توسط واگنر  |