یه زمانی دوستش داشتم .. اونم من رو دوست داشت ٬
خودش این جوری میگفت ٬ چند بار بهم تجاوز کرده بود ٬ هنوزم دوستم داره
همیشه آزارش میدادم٬ نمی دونید چه لذتی داشت٬
همیشه من تو خونه بودم و اون به من زنگ میزد که پاشو بریم فلان جا خوش بگذرونیم
نمی دونم چرا جاهامون با هم عوض شده بود .. دختری که صفات مردونه داشت.. نمی دونم چرا ؟
شاید بخاطر این که من پسری بودم که بعضی از صفات دخترونه رو داشتم براش جذاب بودم !
من دوست دخترش بودم اونم دوست پسر من بود..
من هرزش بودم .. هر وقت میخواست ازم استفاده یا سو استفاده میکرد
.
دیگه خسته شده بودم ٬ تنها تفریحم این بود که آزارش بدم و لذت ببرم
یه روز بهم گفت دیگه طاقتش تموم شده ٬ ازم پرسید که چرا این قدر آزارش میدم ؟
بهش گفتم که من هر کسی رو که دوست دارم می آزارم
گفت من دیگه نمی تونم ادامه بدم امیر٬ تو یه بیماری
گفتم تازه منو شناختی ؟ این بیماری یکی از امتیازات اخلاقی منه..ولی من دوستت دارم که آزارت میدم
گفت میرم ٬
گفتم اگه بری دیگه نمی تونی برگردی ٬ اگه برگردی من دیگه اون امیر سابق نیستم ٬
گفت میرم
گفتم برو ولی دیگه برنگرد
رفت ولی بعد مدتی برگشت ٬
بهم گفت من برگشتم ٬ هرچقدر خواستی آزارم بده
بهش گفتم که من دیگه آزارت نمی دم ٬ چون هرکی رو که دوستش دارم می آزارم
اشک ریخت ولی مهم نبود ٬ من یه سنگ سرد بودم
خیلی وقته که کسی رو آزار ندادم ٬
دنبال یکی میگردم که آزارش بدم ٬
خیلی وقته که لذتی نبردم ٬
کسی از مازوخیسم رنج نمی بره ؟

+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:46 توسط واگنر
|