|
موسیقی راک "اند" رول ، هوی متال و ترش متال ، پانک راک ، پروگرسیو و سایکلدیک راک ،
|
بنام آزادی
آذر ماه سال ۸۴ بود٬ که از حوالی ميدون هفت تير رد می شدم صحنه دردناکی ديدم که من رو ياد روزهای تحصيلی خودم در دوره راهنمايی انداخت. ترسيدم ؛ به معنای واقعی ترسيدم.
مثل هميشه راه خودم رو گرفته بودم و می رفتم در حالی که آهنگی از آيرون ميدن رو زير لب زمزمه می کردم٬
يه تيکه از ليريک يادم رفته بود و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که يادم بياد يا حداقل کلماتی شبيه اون چيزی که بروس می خوند رو جايگزينش کنم .. از کنار در مدرسه ايی رد شدم؛ در مدرسه باز بود و حياط مدرسه ديده می شد من هم که بدجور تشنم بود رفتم تو مدرسه و دم آبخوری که آب بخورم؛
هنوز چند قطره ايی بيشتر آب نخورده بودم که سر وصدايی از پشت سرم شنيدم؛ چند متر اون ور تر بچه ها جمع شده بودند و وسطشون مردی که حدود ۴۰ سالش بود قرار داشت از خط کش چوبی توی دستش فهميدم که ناظم مدرسه هست.
از اين خوشحال بودم که اون خطکشهای آهنی ؛ اون شلنگهای ضخيم و اون سيمهای مفتوليه ده سال پيش تبديل به يه خطکش چوبی شده و حداقل يه تغيير کوچکی توی اين زمان بوجود اومده
کمی بيشتر دقت کردم؛ ناظم دست پسر بچه رو گرفته بود می گفت : اين دفعه که تنبيه بشی می فهمی که هر وقت در مدرسه باز بود سرتو نندازی مثل گاو از مدرسه بری بيرون؛ بگير دستت رو ؛ بگير بالا
اولين ضربه ؛ دومين ضربه ؛ انتظار داشتم سومين ضربه به گريه بيفته ولی نه انگار سخت تر از اين حرفا بود. دوباره ياد خودم افتادم.انگار ۱۰ ٬ ۱۲ سال به عقب برگشتم. منم تو مدرسه شکنجه شدم چه روحی چه فيزيکی ؛ اطمينان دارم که تنها من نبودم.
اين اولين مطلب تقريبا شخصيه که من تو اين وبلاگ مينويسم از شکنجه ها و دردها.
برف روی حياط مدرسه نشسته بود و همه بچه ها خوشحال بودند چون ممکن بود فرداش تعطيل شه
امير در گوشه ايی از حياط نشسته بود و به بچه هايی نگاه می کرد که برف بازی می کردند.ناگهان گوله برفی محکم به صورتش خورد. از عصبانيت به سمت کسی که اون گوله رو پرتاب کرده بود رفت و به ديوار کوبيدش و گفت : مادر **** يه بار ديگه از اين شوخيا با من بکنی(....)
در همين حين ناظم که شاهد ماجرا بود سر می رسه ؛
ناظم رو به دوتا پسر : شما دوتا چه گهی دارين می خورين اونجا
به زحمت از هم جداشون می کنه رو به امير می گه: من به تو نگفتم موهاتو کوتاه کن ؟ برين وايسين جلو دفتر تا بيام تکليف تون رو مشخص کنم
هنوز چند قدمی از ناظم دور نشده بودن که ناظم دوباره امير رو صدا ميزنه
ناظم: برگرد اين جا ببينمت
امير : بله آقا
ناظم: اين آشغالا چيه به سرت ماليدی ؛ بيا اين جا
ناظم در حالی که گردن امير رو محکم فشار ميده اونو به سمت شيرهای آب حياط می کشونه و در راه با خطکش فلزيش چند بار به پاش می کوبه شير آب رو باز می کنه و سر پسرک رو می گيره زير آب سرد بعد از چند دقيقه که حتی لباسهای امير هم خيس شده ميفرستتش جلوی دفتر.
بعد از يک ساعت ناظم اومد و رو به دو دانش آموز گفت : چرا دعوا می کردين ؟
پسری که گوله برف پرت کرده بود با ترس گفت: آقا به خدا برف بازی می کرديم ؛ يه شوخی بود
امير همون طور ساکت مونده بود؛
ناظم گفت : برف بازی می کنين هان ؟ الان يه برف بازی نشونتون بدم ؛ زود باشين کفشاتون رو در بيارين
ناظم رو به نوچش{ يکی از چاپلوسهای دور و برش} می کنه و ميگه : برو اون بيلچه توی دفتر منو بيار
نوچه رو به ناظم : آقا اجازه آورديم چيکار کنيم حالا ؟
ناظم به نوچه : کفشای اين دوتا رو بر ميداری توش برف می ريزی مياری اينجا.....شما دو تا هم جوراب ها تونو در بيارين
چند دقيقه بعد نوچه با کفش های اون دو تا بر ميگرده در حالی که توی کفش ها پر از برفه
ناظم به دوتا دانش آموز می گه : حالا اين کفش هارو می پوشين و دور حياط اونقدر کلاغ پر می رين که برف توی کفشاتون آب بشه تا بفهمين برف بازی چه کيفی می ده.
ناظم ميره توی دفترش و با استکان چای که تو دستشه از پنجره بيرون رو نگاه می کنه تا نظاره گر درد کشیدن اون دو تا پسر باشه
امير لنگان لنگان در حالی که پاهاش باد کرده و اصلا حسشون نمی کنه ؛ در حالی که دستانش قرمز و ورم کرده ست به طرف خونه ميره٬
کنار در مدرسه امور تربيتی يا همون دبير دينی می بينتش و ميگه : هی پسر کجا داری ميری الان زنگ خونه نيست زنگه نمازه ٬
اما امير فقط درد رو حس می کنه نه چيز ديگه ايی بدون توجه به حرف دبير دينی به راهش ادامه ميده و هنوز صدای دبير رو ميشنوه که داره می گه :
فردا تو دفتر مدير می بينمت ؛ زنگ نماز فرار می کنی ؟
معلم ليست اسامی دانش آموزان رو نگاه می کنه و ميگه : امير{ نام فاميلی }بيا پای تخته درس جواب بده
امير در حالی که تو تب داره می سوزه با نگرانی از جاش بلند ميشه ميره پای تخته.
معلم : درس خواندی يا نه ؟ اگر نه وقت منو تلف نکن برو بتمرگ سر جات
امير : آقا اجازه ؛ مريض بوديم نتونستيم
معلم حرف امير رو قطع می کنه و ميگه : خفه شو برو گمشو بشين همتون همينو می گين.
امير که در حال نشستن با تمسخر بچه خرخوان کلاس مواجه می شه کنترلش رو از دست می ده و با مشت به صورت اون پسر ميزنه و با خونی که از دماغ اون پسر بزمين ريخته می شه آروم ميگيره
معلم که از تعجب وامونده از جاش بلند ميشه و گوش امير رو محکم می گيره و می پيچونه؛ در کلاس رو باز می کنه و اون رو از پله ها به پايين پرت می کنه و ميگه
برو وايسا جلو دفتر مدير ؛ هنوز کار ديروزت رو فراموش نکردم
امير کوچک به مدت يک هفته از مدرسه اخراج شد
****************
توی همين خيالات بودم که با صدای يه آقايی به خودم اومدم که به من می گفت :
آقای محترم کاری داريد اين جا ؟
منم زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : نه ؛ تشنه بودم اومدم اينجا آب بخورم٬ ممنون
در حالی که از مدرسه بيرون می اومدم نگاهی به ناظم انداختم که داشت اون پسر بچه رو با خودش به داخل ساختمان مدرسه می برد.
اون موقع تنها آهنگی که می تونستم بخوانم اين ها بود :
THE HAPPIEST DAYS OF OUR LIVES
When we grew up and went to school
There were certain teachers who would
Hurt the children anyway they could
By pouring their dirision
Upon anything we did
Exposing every weakness
However carefully hidden by the kids
But in the town it was well known
When they got home at night, their fat and
Psychopathic wives would thrash them
Within inches of their lives
Another brick in the wall
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher, leave those kids alone
Hey, Teacher, leave those kids alone
All in all it's just another brick in the wall
All in all you're just another brick in the wall
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers, leave those kids alone
Hey, Teacher, leave those kids alone
All in all you're just another brick in the wall
All in all you're just another brick in the wall